تبليغاتX
مهربانو

مهربانو

زندگی

امروز کامنت فروغ رو خوندم و خیلی خوشحال شدم. در محل کار کلی از بچه های همکلاسی هستند که حالا خیلیهاشان برای خودشان مدیر و رئیس کل و رئیس اداره شده اند و هر وقت چشمم به یکیشان می افتد کلی خوشحال می شوم.(فرناز را بیشتر از همه می بینم  و هر روزی که می بینمش کلی با خنده هایش انرژی می گیرم) انگار در مملکت غریب یک هموطن پیدا کرده باشم! یا هر وقت خبری چیزی از کسی می شنوم واقعا ذوق میکنم. خبرهای خوب البته: ترقی در کار- ازدواجهای موفق- نی نی های تپل و سالم و خوشگل- ترقی در مدارج تحصیلی و از این خبرهای خوب و خوشحال کننده. ولی خب چون افسردگی مزمن هم دارم خیلی وقتها هم برای خیلیها ناراحت می شوم.

یک همکلاسی خیلی گل داشتیم که ۷-۸ سال از ما بزرگتر بود. اعجوبه ای بود این دختر با یک بچه ۲ ساله چنان پشتکاری داشت که بیا و ببین. ادامه تحصیل هم داد و گهگاهی در ایران خودرو می دیدمش و می دانستم کجا کار می کند. قد بلندی داشت و قامتش از دیگر خانمها متمایزش می کرد.خیلی علاقمند به درس و فعال بود. چند وقتی بود که ازش خبری نداشتم تا اینکه شنیدم که به خاطر مخالفت همسرش مجبور به خانه داری شده است و دوباره افسردگی مزمنم تبدیل به افسردگی حاد همراه با حلقه های فراوان شد! ( کلی به حال جنس مونث عر زدم!!!)

 واقعا ازدواج در زندگی زنان تاثیر شگرفی دارد! و در مواردی آنقدر طرف را خرد میکند که بیا و ببین. انگار پر پرواز پرنده ای را ببندی و در قفسی اسیرش کنی!به واسطه شغلم بارها از این موارد دیده ام که زنی پس از طلاق ادامه تحصیل داده است و در زندگی حرفه ایش موفق شده است. البته با کوله باری از خاطرات تلخ و غم دوری فرزندانی که قانون دودستی آنها را به پدرشان تقدیم می کند! دوباره این احساسات کوفتی فمینیستی من تحریک شد!بی خیال تا تصمیم به خودکشی مرکب نگرفته ام بهتر است از درج ادامه مطلب صرفنظر کنم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:16  توسط نونا  | 

امروز هم افکاردرهم و برهمی داشتم.تازه از زیر سرم در آمده بودم و بعد از ۴۸ ساعت دل درد و گلاب به روتان ... تازه کمی حالم بهتر شده بود. نمی دانم واقعا من دیوانه شده ام یا بقیه یک چیزیشان می شود. همه جا پلاکاردهای تقدیر و تشکر از نیروی انتظامی به خاطر جمع آوری اراذل و اوباش است و در این یک هفته هرشب که برای خرید رفتم دسته ای از جوانان لات و بی سروپا و بی ادب را دیدم که فحشهای ناموسی مثل نقل و نبات در دهانشان می چرخید!!!! البته سرو و ضعشان نشان می داد که باید از خانواده های مرفهی باشند ولی خطابشان به هم  کلمه ای  بود که اصولا به مفعول مذکر گفته می شود!!!! در دلم گفتم خدارا شکر که من پسر نیستم وگرنه اگر کسی مرا با این کلام می خواند قطعا حسابی خدمتش می رسیدم!!!! فکر کنم اگر اینها جزو اراذل و اوباش حساب نمی شوند نیروی انتظامی باید ما را جمع کند!!!! تا حداقل کلمات بسیار مطلوب و خوش آهنگ این جماعت را نشنویم!

پنجشنبه در پاساژ مردی را دیدم که گمان کنم با خودش دست به یقه شده بود و فحشهای ناموسی به خودش می داد. جالب اینکه مطمئنا  جزو اراذل حساب نمی شد! واقعا در محلی که چندین زن و مرد و کودک هستند واقعا باید آداب اجتماعی را اینگونه زیرپا گذاشت؟ پس ما که داعیه تمدن ۵ هزارساله داریم بهتر نیست حداقل کمی ادای آدمها متمدن را در بیاوریم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 22:34  توسط نونا  | 

آرمان گلم. مامانی من. دوباره امروز زدی خودتو ناقص کردی! بند رختو انداختی رو سرت! لبه اش خودر به زیر چشمت و کبود شد! آخه چقدر تو فضولی فشفشه مامان. همیشه می گفتم دوست دارم یه بچه شیطون بلاچه داشته باشم. مامان جون غلط کردم ... خوردم. پشیمون شدم. یه کم آروم باش.

پسر به این بلایی هیچکس ندیده به خدا! همه می گن ها !!! حالا نمی شد این  چیزات به بابات می رفت؟؟؟؟ از بس امروز شیطونی کردی خودت ظهر غش کردی و خوابیدی! دستتو به همه جا می گیری و بلند می شی. آخه عرضه راه رفتن هم نداری مامانی! وای به وقتی که راه بیفتی من و بابا بیچاره می شیم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 14:15  توسط نونا  | 

امروز من به بچه داری گذشت. مامان مریض شده ‌- پسرعمه آرش فوت کرده- جمعه سال خاله جون پروین است- خاله قدسی بیماری روحی روانی گرفته و از افسردگی و اضطراب شدید در عذابه و با هیچکس حرف نمی زنه- خان داداش عازم خارجه است و خلاصه اوضاع اونقدر قمر در عقربه که بیا و تماشا کن! همه کارها قاطی شده و فقط یک زایمان کم داریم تا وضعمون عالی بشه! تو این وضعیت تو هم هستی مامانی که باید بهت رسید. اصرار مامان بزرگها اینه که تو رو  به مراسم نیاریم چون چشمت می زنند! (انگار هیچکس بچه نداره و فقط تو آلن دولون به چشم همه می آیی!!!) نمی دونم مامانی به نظر من اونقدرها هم که همه می گن خوشگل نیستی ها!!!! خیلی شبیه بچگیهای خودمی که در این صورت برای آینده ات واقعا متاسفم! تازه مادر اقبالت بلند باشه قیافه به چه دردت می خوره؟! همیشه اون موقعها هم که تو دلم بودی برات آرزو میکردم باهوش و خوش اقبال باشی. حالا نمی دونم شده ای یا نه؟ همه که خیلی از هوش و اخلاقیاتت تعریف می کنند.

مامان بزرگها می گفتن خیلی حرف گوش کنی و اگه یه کاری رو بهت بگن نکنی اصلا دور و برش هم نمی ری.من احمق هم باور کردم و شلوار جینمو شستم آویزون کردم رو بند و زیرش یه لگن گذاشتم تا آبش که آبی رنگ هم بود رو زمین نریزیه. تو هم طبق معمول عین فشفشه پیدات شد و یه راست رفتی سر لگن. منم که حرف بانوان محترمه رو باور کرده بودم عین یه مرد بالغ باهات صحبت کردم که آرمان جون- گل مامان دست نزنی ها پسری من! توهم البته گوش کردی و دستتو کشیدی کنار و به من زل زدی (با گردن کج و لبخند یه وری) منم با خودم گفتم عجب بچه فهمیده ای تربیت کرده ام. در سن ۱۰ ماهگی چقدر می فهمه و رفتم تو آشپزخونه وقتی برگشتم دیدم مامانی تو و فرش  با هم دوش گرفتین!

البته وقتی بهشون گفتم که مجبور شده ام هم فرشو تمیز کنم هم تو رو حموم کنم تازه مسخره ام هم کردند که وا از بچه ۱۰ ماهه چه توقعها داری؟؟ نباید می رفتی. تا وقتی نگاش کنی دست نمی زنه. منم با خودم گفتم امیدوارم وقتی بزرگ شدی یه کمی حرف گوش کن تر از الانت بشی و نیازی به تماس چشمی مستمر نداشته باشی!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 14:37  توسط نونا  | 

نمی دانم چرا احساساتم آنقدرقوی نیستند تا خود را بیشتر یک مادر حساب کنم تا یک آدم! گاهی فکر می کنم آنقدر به شغلم چسبیده ام که خودم هم نمی توانم خودم را در نقش یک خانم خانه دار - یک همسر و یا یک مادر مهربان تصور کنم. اما دیگران را می بینم که به قول خاله جان کلی حلقه می زنند (اشک در چشمانشان حلقه می زند) وقتی در مورد بچه هایشان حرف می زنند یا آنقدر نشان می دهند عاشق شده اند که بیا و تماشا کن! ولی من چه؟ حتی وبلاگم هم بیشتر تحت تاثیر فعالیتهای شغلی است و به قول دوست مریضمان پر از غیبت است!!!! غیبتهای کاری! اصلا می دانی تقصیر توست چون مطمئنم تو هم نمی توانی مرا در نقش دیگری تصور کنی! چون من و تو بازهم د رمحل کار بود که در دام عشق گرفتار شدیم و حتی زندگی عاطفی من هم سر کار مقدر شد! و همیشه بیشتر خاطراتم- بیشتر لحظات خوبی که به یاد می آورم را سر کار تجربه کرده ام! تو همیشه مرا فرد موفقی در کارم می دانی اما من اینطور فکر نمی کنم. شاید خیلی خیلی باید بهتر باشم و باسوادتر البته! که می دانم آنگونه که همیشه آرزو داشتم نبوده ام. تمام سعیم این است که ارتباطات کاری خوبی داشته باشم و قاطع باشم و دفاع کنم از حیطه ای که به من واگذار شده است. اما میدانم گاهی کمی سختگیری می کنم. دوست دارم محیط شادی را بسازم اگر بتوانم و باور کن که آنقدر در زندگی حرفه ای غرق شده ام که تصور می کنم اگر زمانی صبح از خواب بیدار شوم و کاری نداشته باشم (حالا چه استعفا داده باشم و چه بازنشسته شده باشم) قطعا می میرم!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 20:14  توسط نونا  | 

تصور کن دوست بسیار عزیزی داری و تصور کن که چند وقت است از دوستت خبر نداری. بازهم تصور کن که می شنوی دوستت مریض شده است. تصور کن نمیدانی چرا و نمی دانی چه بیماری ای دارد. تصور کن دلت برایش تنگ می شود و تصور کن که می خواهی به او بگویی که دیگران هم نگرانش هستند و تصور کن که دلت می خواهد میتوانستی کاری برایش بکنی و تصور کن که نمی توانی و تصور کن که دلت می گیرد چون حس می کنی هیچ کاری از دستت برنمی آید و تصور کن تنها کاری که از دستت برمی آید این است که برایش گریه کنی!!!! و دعا کنی که حالش زودتر خوب شود و تصور کن که کمی خودت را هم مقصر بدانی و تصور کن که وقتی مریض می شود بفهمی که چقدر دوستش داشتی و تصور کن که همسرت هم هر روز احوالش را بپرسد و تصور کن که بفهمی جایی هم در قلب او دارد و تصور کن که نمی دانی به او باید چه بگویی و خجالت می کشی چون اصلا نمی دانی دوستت چه مریضی ای دارد و تصور کن که با خودت فکر می کنی پس چه دوستی هستی و تصور کن که به فکر می روی که فقط در لحظات خوشی با هم بودن واقعا اسمش دوستی است؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 18:20  توسط نونا  | 

امروز به این نتیجه رسیدم که خیلی آدم .... هستم! اصلا آخر ....! و اینکه خیلی هم ......و  .... و ...... هستم. باور کن که راست می گم. حالا نپرس چرا. یهو فهمیدم! بعد از ۳۰ سال که با خودم بودم یهو فهمیدم که اصلا آدم نیستم! از دست این افکار مالیخولیایی خلاصی ندارم. از دست شک. این شک کشنده که گاهی آنقدر کلافه ام می کنه که دلم می خواهد قدرتمندترین آرام بخشها رو با هم بدم پایین و از دست این وجود .... راحت شم! البته می دونم که این کارا جرات می خواد که من عوضی اونم ندارم. هیچی ندارم! همه اش کابوسه و توهم و وحشت و خستگی و خستگی و خستگی.....

ببین فکر کنم یواش یواش داره کارم به امین آباد می کشه.اونقدر بی اشتها شدم که نگو.اصلا دیگه خوردن هم که تنها سرگمیم بود بهم حال نمیده. دارم دچار دگردیسی میشم.خاله جان - این تنها امیدبخش روزهای سرد  تنهایی- هم امروز مریض بود و منم که داشت از دور و برم عقم می گرفت نمی دونستم باید چه خاکی به سرم بریزم.ولی تصمیمات مهمی گرفتم! اول از همه اینکه انقدر فکرهای احمقانه و مشکوک نکنم. دوم اینکه یه ذره نگات کنم و نیرو بگیرم. سوم اینکه یه ذره تو رو الگو قرار بدم. چهارم اینکه فقط به تو و خوبیهات فکر کنم و بیخیال همه چی شم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:48  توسط نونا  | 

شیرین ترین رویای من در سبد!!!!(البته این عکس مال قبل از وقتیه که مریض بشه. حالا بچه ام آب شده!)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 20:40  توسط نونا  | 

دیشب برای اولین بار تصمیم گرفتیم تو رو پیش مامان جون بذاریم و مثل ایام جوانی ۲ نفری شام بریم بیرون. اول که از خونه اومدیم بیرون انگار یه چیزی کم داشتیم. بابا گفت برگردیم و آرمانی رو هم ببریم ولی مامانی آخه نمی شد تو رو برد. از بس که فضول و شکمویی! خلاصه تازه غذامونو شروع کرده بودیم که مامان جون زنگ زد و گفت که زود برگردیم چون تو داری خودتو می کشی!!! خورده نخورده برگشتیم و تو رو در حالیکه چشمات از گریه سرخ شده بود و روی لپات رد اشکهای گوله گوله ات بود دیدیم. حالا نگو تو ما رو دیده بودی و بله ! هوس ددر کرده بودی و وقتی فهمیده بودی که قالت گذاشتیم محشری برپا کرده بودی که نگو و نپرس. با اون صدای کلفت و مردونه ات از ته دل عر زده بودی و خلاصه مامان جونو بیچاره کرده بودی!

حالا مامانی راستشو بگو وقتی بزرگ شدی و با دوست دخترت خواستی بری بیرون ما رو هم می بری؟؟؟؟؟ اونوقت اگه ما گریه کردیم و دلمون خواست باهات بیایم ناراحت نشی ها!!!!

بیچاره مامان جون که باید فردا تو رو نگهداره.فکر کنم از استرس کولی بازیهای تو تا صبح خوابش نبره!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 20:12  توسط نونا  | 

پسری من هم مریض شد! یک روز در خانه و یک روز در بیمارستان بدترین لحظه ها را داشتیم. پسر موطلایی شیطون ما تبدیل به یه بچه زرزروی بدخلق شده بود که بیحال بود و از درد و ناراحتی به خودش می پیچید. باز هم یه ویروس جدید اومده بود و یه عالمه بچه با اسهال و ا ستفراغ بستری شده بودند.آرمان من هم  ۲۴ ساعت زیر سرم بود.هرکی می اومد می گفت چقدر خوشگل و تپلی است! حالا بچه ام هیچی ازش نمونده. آب هم تو دلش بند نمی شه!! رونهای تپلیش یه ذره شده. دکتر می گفت شاید ۱۰ روز طول بکشه. ما هم جز غصه خوردن کاری از دستمون برنمیاد. پسری که منم با ظرف غذاش می خورد حالا ۲ تا قاشق هم نمی تونه غذا بخوره. به جای ۲۰۰ سی سی شیر فقط ۶۰ سی سی با هزار تا جنگولک بازی می خوره!!! بالششم مدام دستشه و از این سر اتاق تا اون سر اتاق می کشدش و همش ولو می شه روش!! دیگه به همه جا سرک نمی کشه و همه اش بیحال روی زمین ولو شده!امروز یه کم حالش بهتر بود ولی اسهال استفراغش خوب نشده. اگر ۲ تا قاشق بخوره به اندازه ۱۰ تا قاشق برمی گردونه عسل مامانی. وقتی می خواستیم ببریمش بیمارستان فکر می کرد داریم می ریم ددر و مدام ددر ددری می گفت! من و باباش هم همه اش گریه می کردیم. ناراحتی بچه ها خیلی بده.وقتی برای وصل کردن آنژیوکد برده بودنش منم باهاش رفتم. تو بخش سرطانیها بود و دلم ریش شد. بچه های ۴-۵ ساله داشتن شیمی درمانی می شدن و من خدا رو شکر کردم که آرمان فقط یه ویروس گرفته.خدایا برای هیچ بچه ای نصیب نکن.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 19:18  توسط نونا  | 

خاله جان راست می گوید.نسل ما مدتهاست که منقرض شده است.چقدر ارزشی بودیم و من نمی دانستم! ماشاءالله در این دوره زمانه همه فشن شده اند!!! و ما هنوز هم جوادیم! چند وقت پیش بلوزی دیدم که خیلی از آن خوشم آمد . به واسطه اینکه به  خاطر اندام بسیار زیبایی که دارم اصولا لباس اندازه ام پیدا نمی شود در شش و بش این بودم که آن را بخرم یا نه؟ یک بلوز رکابی معمولی با حداقل زرق و برق( که این روزها خیلی کم پیدا می شود) و گمان کردم که باید اندازه ام باشد یا حداقل به اندازه ام کش بیاید!!! خلاصه کلام اینکه خریدمش و چشمتان روز بد نبیند که وقتی پوشیدمش از خودم بسیار شرمنده شدم!!!! تقریبا یک لباس خواب بود تا یک بلوز و فقط جلوی محارم می شود آن را پوشید!!!! جالب اینکه فروشنده اصرار داشت به خاطر تن خور قشنگ بلوز حدود ۵۰ عدد از آن را فروخته است و آخری (از داخل ویترین) نصیب من شد! واقعا مردم اینجور لباسها را کجا می پوشند؟؟؟؟؟

یک دخترچادری برای مصاحبه استخدام آمده بود بفهمی نفهمی آرایش داشت و چادر ملی پوشیده بود . کمی از زلفهایش هم پیدا بود و وسط مراحل آزمونش چادرش بی اغراق به آرنجش رسیده بود و دستهایش کاملا بیرون بود! از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم.گفتم که ما خیلی ارزشی هستیم که یک تار مویمان هم معلوم نیست!

امان از این سایزهای داخل بازار که یا باید مثل اسکلت باشی یا مثل تانک تا لباس اندازه ات پیدا شود! و امان از این شلوارهای فاق کوتاه که اصلا انگار شلوار نیستند و در میانه مراحل شلوار شدن متوقف شده اند! خاله جان که اعتصاب کرده و پیژامه می پوشد عوض شلوار!!! چندین سایز بزرگتر از خودش!

من از بچگی از هرچیزی که برق بزند متنفر بودم! وحالا تمام لباسها برق می زنند! حتی روژ لبها هم برق می زنند! آدمها هم برق می زنند! همه چیز اکلیلی و اجق و و جق شده است و در خیابان که راه می روی انگار در هالیوودی جایی هستی! و جالب اینکه همه یکجوری به آدم نگاه می کنند !!! حس می کنی تازه از ده آمده ای یا با موشک به سیاره دیگری پرتاب شده ای!! خصوصا این پسرها که با ادیسون دست داده اند و موهایشان سیخ شده است! و یا حلقه به همه جایشان آویزان کرده اند و یا با مارک شورتهایشان (که اصولا نباید پیدا باشد چون لباس زیر است نه لباس رو!!!) پز می دهند! تازه بعضیهایشان سرمه هم می کشند! ابروها هم که بی برو برگرد تیغ زده شده!دخترها هم همینطور موهایشان را بنفش و سرخابی می کنند و پشت کمرشان را تتو می کنند. ابروهایشان را می تراشند و مثل شیطان ابرو می کشند و خلاصه همه عوض زیبا شدن ترسناک شده اند!!!!

و اما ما....

ما که سالی یک مرتبه آرایش می کنیم و حدود ۵۰ درصد لوازم آرایش  داخل بازار را نمی شناسیم(چون هر روز آپدیت می شوند!) و سعی می کنیم لباسهای حدالمقدور پوشیده و ساده بپوشیم و اکثرا با تی شرت و شلوار جین و کفش ورزشی اینطرف آنطرف می رویم جوادیم دیگر! چرا با خودمان تعارف داریم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 8:0  توسط نونا  | 

و اما خاله جان

خاله جان همکار که نه چیزی واقعا بیش از یک همکار است برای من. جایی در قلبم را تسخیر کرده است. دوست است و منجی. چرا که هر روز با لبخندش همه انرژی می گیریم.خاله جان دختر قابلی هم هست. به قول رئیس «قالتاق» اما از نوع خوبش! کلی اهل گشت و گذار است. اهل درس و مشق است و یک نی نی دوست واقعیست! به پرخوری مشهور است و جالب اینکه خیلی هم لاغر است!!! لاغر که نه خیلی خوش اندام است.خاله جان تفکری کاملا سنتی دارد و در افکارش دختر جسوری نیست و کاملا با معیارهای مقبول جامعه پیش می رود.اهل وبلاگ هم نیست و خنده هایش در موقع خواندن وبلاگ واقعا دیدنیست!!! خاله جان صبور و مهربان است و بخشنده اما در عین حال سرسخت و جسور. راستی هنرمند هم هست و نقاش قابلیست. خاله جان پیشگویی هم می کند و پیشگوییهایش هم درست هستند! در مورد ذات افراد نظر می دهد و هرچه تا حالا نظر داده عین واقعیت از آب درآمده است.گمان کنم حس ششمش خیلی قوی باشد.خلاصه کلام اینکه مثبت است و انرژی می دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 21:43  توسط نونا  | 

امروز مطلبی پیش آمد تا به اعتماد به نفس آدمها فکر کنم. واقعا که بعضی آخر اعتماد به نفس هستند و خود را عاقلترین و باسوادترین و کاری ترین آدم روی کره ارض میدانند و واقعا مصداق خداوند خر را شناخت که بهش شاخ نداد هستند! ترقی کردن خیلی خوب است اما به قیمت له کردن همه زیر پا و نردبان قراردادن افراد چه توجیهی دارد؟ اگر بگوییم فقط من هستم که زحمت می کشم و حساسیت کار من فلان و بهمان است و بقیه را حقیر و کوچک کنیم آیا باعث جبهه گیری سایرین نمی شویم؟؟؟ آدمهایی که چنین می کنند آنقدر حقیر و زبون هستند که حتی ارزش وقت گذاشتن و درگیر کردن گوشه ای از ذهن را هم ندارند. گرچه اعمالشان ضرباتی به سازمان می زند که گاهی اوقات جبران ناپذیر است و نه تنها ذهن افراد مرتبط بلکه ذهن همه را درگیر خودپسندیها و خواسته های نامعقولشان می کنند و با ضربه زدن به حیثیت کاری دیگران جاده پیشرفت را برای خود هموار می سازند.امید که ما چنین نباشیم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:0  توسط نونا  | 

اینهم عکسی از آرمان خان! با تشکر از استاد بزرگ که شرح احوالاتشان را در مطلب قبلی به عرض رساندم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 16:27  توسط نونا  | 

امروز از استاد بزرگ در خصوص وبلاگ سوال کردم و الحق و والانصاف که استادی است برای خودش این استاد بزرگ.این آدم سیاس و زرنگ و قالتاق!!! اعجوبه ای است باور کن. کلام شیرینی دارد و از گوجه فرنگی متنفر است. بسیار بدغذاست و آنچه که نشان می دهد نیست. محافظه کار مطلق است به معنای واقعی کلمه و با درایت است و کاری. برای همین مدیر دپارتمان « و غیره » شده است!!!یعنی هرکاری که از توان کسی برنمی آید رهبری می کندو هرچه در توان دارد می گذارد.فرد شایسته و درستی است. از آن دسته آدمها که اگر روزی بشنوم کلاه کسی را برداشته اند گمان می کنم آخرالزمان شده است.خلاصه هم اهل بزم است و هم اهل منبر و هیچ رقم کم نمی آورد! اگر حوصله اش سربرود سریع جیم می شود. حال فرقی ندارد وسط خطبه عقدش باشد یا وسط تاتر اکبرخان عبدی! دایره معاشرتش بسیار بسته است و هرکسی را خودمانی نمی داند(برعکس من!). جنس مونث دور وبرش زیاد است اما حوصله شان را ندارد این استاد بزرگ! خلاصه گمان کنم که بوی ترشیدگی اش کم کم در بیاید وسال بعد کوزه که نه خمره پیشکشش کنیم در اردیبهشت ماه!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 15:1  توسط نونا  | 

همیشه آرزو داشتم دختری داشته باشم.نه به خاطر احساسات فمینیستی بلکه به خاطر داشتن یک مونس! تنهایی خیلی سخته و من با تنها بودن از بچگی محشورم.بدون خواهر و  بدون مادری که بشه باهاش کمی درد دل کرد بدون اینکه خاله ها و فک و فامیل باخبر بشن! همه بهم می گفتند وقتی مادر شدی قدر مادرت رو بیشتر می دونی اما برای من برعکس شد! بیشتر متوقع شدم و متحیر ماندم که مادری که داعیه احساس و عاطفه داره و همیشه منو بی احساس می دونه چطوری حاضر نشده به خاطر من از یه کار معمولی صرفنظر کنه و چطوری دلش اومده منو به امید خاله و مادربزرگ رها کنه؟؟؟؟من به خاطر آرمان از کاری خیلی بهتر از کار او و از حقوقی چندین برابر حقوق مادرم صرفنظر کردم.آیا واقعا احساس در قربون صدقه رفتن است یا نه باید کمی هم محبت واقعی نثار بچه ها کرد. شاید کمی وقت و حوصله و رفتار معقول جای صدها بار قربون صدقه رفتن رو بگیره. من هیچ ادعایی ندارم. مادر بسیار بدی هستم از ۵ ماهگی به بچه ام شیرخشک دادم. از ۱۰ ماهگی به مهدکودک فرستادمش و فقط به خاطر کارم می رسم روزی ۳ تا ۴ ساعت براش وقت بذارم ولی عوضش سعی می کنم در همه مراحل همراهش باشم نه در نقش یه استاد و رهبر بلکه در نقش یه دوست. به نظراتش احترام می ذارم گرچه الان نظراتش در حد اینه که از ماست بدش می آید و سوپ ماکارونی خیلی دوست داره! سعی می کنم باهاش وقت گذارنی کنم. بوسه هاش از لپم یه دنیا بهم امید می ده. امیدوارم وقتی آرمان من بزرگ شد از مامانش راضی باشه.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 14:50  توسط نونا  | 

  مامانی این دفعه می خواهم برای تو بنویسم که سر کوچولوت رو شونه منه و نفسهای گرمت گردنم رو نوازش می کنه.می خواهم برات سبد سبد شادی و دنیا دنیا موفقیت آرزو کنم و بهت بگم اگه یه روز وقتی که مرد شدی و من نبودم یاد من افتادی بدون که برات آرزو داشتم عاشق بشی و تا آخر عمرت عاشق بمونی. 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:31  توسط نونا  | 

اولین مطلب

شاید سالها می گذره از روزی که برای سهیم کردن دیگران در احساساتم وبلاگ درست کردم و آنقدر عاشق شدم که یادم رفت باید احساساتم رو بنویسم! حالا چندین سال از اون موقع می گذره و من هنوز هم عاشقم. عاشق تمام چیزهایی که تو داری و من حسرت داشتنشون رو می خورم. عاشق تو و تمام مهربونیهات و تمام منطق و شعور و پاکی و قداستت. همیشه دعا می کنم آرمان شبیه تو باشه. به پاکی تو و به صبوری تو. می دونم که داری تحملم می کنی. خودت بارها گفتی و من شرمنده ام که اوضاع خوبی ندارم و نمی تونم مثل تو باشم. کاش به اندازه تو قوی بودم و سرسخت و آروم و متین اما نیستم! اما خوشحالم که بازهم دوستم داری! گاهی فکر می کنم چرا هر روز بیشتر عاشق تو می شم؟ چرا آرمان نتونست برای من جای تو رو بگیره؟ چرا اینقدر به تو وابسته ام و نبودنت اونقدر آزاردهنده است که از بدترین شکنجه ها هم بدتره؟ و الان که نیستی باور نمی کنی که دلم می خواهد هرچی دارم بدم و تو پیشم باشی.همیشه برات دعا می کنم که هر جا که هستی سالم باشی. دعا می کنم موفق باشی و به هرچی که می خواهی برسی. گرچه می دونم تو از این دنیا فقط آرامش می خواهی که امیدوارم تا حالا من تونسته باشم بهت این تنها چیزی رو که می خواهی بدم. تو آسمونی هستی و مطمئنم که فقط ۲ تا بال برای فرشته بودن کم داری عزیز دلم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:17  توسط نونا  |