تبليغاتX
مهربانو

مهربانو

زندگی

کتاب روی ماه خداوند را ببوس نوشته مصطفی مستور رو خوندم برگزیده جشنواره قلم زرین از نشر مرکز.می دونستم که چندان جالب نیست چون کتاب استخوان خوک و دستهای جذامی رو  از همین نویسنده خونده بودم و اصلا خوشم نیومده بود ولی این یه کم بهتر از اون بود. یه تلنگر گاهی وقتها پرتت می کنه به یه نقطه از گذشته .گذشته ایکه شاید همه اش یادت نمونده باشه ولی در لایه های قلبت رسوب کرده و یکباره با یه چیز کوچیک همه اش برات زنده می شه.این کتاب برای من یکی از همون  تلنگرهای کوچیک بود.

«نکند می خواهم بمیرم؟ من که هنوز خودم را به جایی آویزان نکرده ام.باید قبل از مرگ در چیزی چنگ بیندازم.باید قبل از مردن ناخنهایم را در خاک فرو ببرم تا وقتی مرا به زور روی زمین می کشند به یادگار شیارهایی بر زمین حفر کرده باشم.باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم.اگر امروز چیزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من در گذشته باخبر خواهد شد؟»

و یادم افتاد که زمانی من هم می توانستم به آسانی بمیرم. شاید حتی باانگیزه بمیرم چون چیزی نداشتم که به زندگی وصلم کند.چیزهایی بودند اما نه آنقدر محکم که پابندم کنند به ماندن. اما بعد از اینکه تو وارد زندگیم شدی آنقدر برای زیستن انگیزه داشتم که از مرگ بترسم و همیشه دلهره نبودن با تو را داشته باشم.با تو میخی کوبیده بودم در دیوار زندگی  وخودم را وصل کرده بودم به این دنیا. با آرمان میخ دیگری هم کوبیدم و حسابی خودم را محکم کردم. نمی خواهم بمیرم و با انگیزه مضاعفی زندگی می کنم. حالا از زیستنم لذت می برم! شاید خنده دار باشد اما واقعیست. من در این ده سال تغییر کرده ام و با ده سال گذشته ام - با بیست سالگیم - از زمین تا آسمان فرق کرده ام.تفریحاتم هم با تغییر فلسفه وجودیم تغییر کرده است. تفریحاتم سالم شده اند!!!!چون دوست دارم بیشتر زندگی کنم. دوست دارم با تو و آرمان بمانم و از بودن با شما لذت می برم. از وجود دوستانم بیشتر لذت می برم. مهربانتر شده ام.خودخواهیم کمرنگتر شده است. من عوض شده ام بهترینم –بهتر شده ام و این همه را مدیون توام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 15:17  توسط نونا  | 

حسودک!

من دو پسر دارم- پسر بزرگم آرش که ۷ سالی می شود درقلبم جا خوش کرده است و پسر کوچکم آرمان که با احتساب دوران جنینی اش حدودا ۲۱ ماه است که مرا عاشق خود کرده است.در منزل ما این دوپسر یعنی نرهای خانواده بر سر یگانه ماده منزل-من- دعوا می کنند.قانون طبیعت تغییرناپذیر است!

پسر بزرگتر به واسطه روح بزرگ و بخشنده اش و یا به خاطر اینکه مطمئن است که برنده نهایی است زیاد درگیر این بازی نمی شود ولی پسر کوچکتر از هر فرصتی برای ضربه زدن به حریف استفاده می کند! و امان از وقتی که پسر بزرگتر مریض شود و نیاز به توجه بیشتری داشته باشد.هر بوسه من به گونه پسر بزرگتر با پرت کردن اسباب بازی و جیغ و داد و کشیدن لباس من و دور کردنم از او همراه می شود و این فشفشه حسود نمی دانم از کجا سر وکله اش پیدا می شود و دست نوازش مرا بر پیشانی پسر بزرگتر با چنان مهارتی به سمت خود می کشد و چنان عشوه و کرشمه ای می آید و دستانش را باز می کند تا بغلش کنم و بعد با ترفندی مرا از  او دور می کند.

حسودک من مرا تنها برای خودش می خواهد و بس و هیچکس حتی همسر و پدر و مادر و برادرم هم حق ندارند محبت مرا جلب کنند چون اگر حسودک من نتواند با زبان خوش مرا از آنها دور کند و محبت و توجه مرا به خود معطوف نماید قطعا به قوه قهریه متوسل می شود و چنان چنگی به صورت طرف می کشد و چنان داد و هواری راه می اندازد که بیا و تماشا کن!

حال بهترین من بهتر شده است و در میانه را ه آزمایشاتی است که خدا را شکر تا این لحظه سلامت قلبش را تائید می کنند. ناراحتیش را دکتر خستگی و استرس زیاد تشخیص داد.بیخوابی چند شبه به واسطه اتفاقاتی که همه خوب بودند و خواستنی ولی آنقدر پشت سرهم ردیف شدند و با آلودگی هوا قاطی شدند که از تحمل او خارج شدند و مریضش کردند.به امید بهبودی کاملش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 22:35  توسط نونا  | 

آرامش تا ابد نپایید وصحنه های تلخ تکرار شدند-تماس با ۱۱۵-قرص نیتروگلیسیرین- فشار خون بالا و سوزش دست چپ و تهوع و تمام علائمی که برای من یادآور لحظات تلخی از زندگیم بودند-دفعه قبل برای پدرم و این بار برای تو.

حالت خوب نیست. شاید از خستگی باشد و شاید از آلودگی هوا و شاید از استرس و یا هرسه. همه آمدند و کمک کردند. فرشته مهربان که آرمان را نگهداشت و مامان و بابا و خان داداش که به محض اینکه خبردار شدند آمدند. اعتراف می کنم خیلی ترسیده بودم و داشتم فکر می کردم چقدر ناشکریم که لحظه های سلامتمان را قدر نمی دانیم و دعا می کردم خوب خوب خوب شوی هرچه زودتر.

می ترسم و نگران سلامتیت هستم.قلب مهربان تو آنقدر بزرگ است که تاب تحمل دردها را بیاورد و آنقدر عزیزهستی که حتی لحظه ای ناراحتیت را نمی توانم تحمل کنم. برایت دعا می کنم بهترینم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:42  توسط نونا  | 

خواب یک پنجره را دیدم

و تو را نورانی

در پس پنجره گل می چیدی

آسمان آبی آرام بلند

و شقایقها در باد بهار

با خودم گفتم کاش

 این آرامش

تا ابد می پایید

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 22:18  توسط نونا  | 

موهبت

کسی با عنوان دوست دوست برادر وبلاگ من و خان داداش را می خواند و کامنتهای جالبی می گذارد.یکی از کامنتهایش این بود که ما را بچه پولدار خطاب کرده بود. نمی دانم از کجا چنین چیزی را با اطمینان نوشته بود؟؟! خدا را شکر که حداقل نمایمان از دور شبیه پولدارهاست! گرچه ناشکری نمی کنم خدا را هزارمرتبه شکر زندگی خوبی داریم و دستمان به دهانمان می رسد اما هرچه داریم از زحمت و مشقت پدر و مادریست که هر دو با حقوق کارمندی سرمایه ای جمع کردنده اند با از صبح تا شب کار کردن و زحمت کشیدن.نان حلال برکت دارد و خدا را شکر راضی هستیم. خودمان هم که کارمندیم و مثل آنها آب باریکه ای داریم که با پس انداز همان خانه ای خریده ایم و ماشینی و خدا رو شکر راضی هستیم که حداقل کرایه خانه نمی دهیم در این اوضاع گرانی.

نکته دیگری که نوشته بود این بود که چرا چیزهای پیش پا افتاده می نویسیم مثل بچه دار شدن و سفر رفتن و این چیزها! نمی دانم والله ولی کاری که ۹ ماه از زندگیت را مستقیم بگیرد و باقی عمرت را غیرمستقیم به نظر من چیز پیش پا افتاده ای نیست. یا سفر به سرزمین مردمانی که ۶ماه در شبند و ۶ ماه در روز و در صدر جدول بهره هوشی دنیا و حشر و نشر حتی به مدت یکهفته با آنها هم چیز پیش پا افتاده ای نیست.اصلا زندگی موهبتی است از نظر من و هیچ چیزش پیش پا افتاده و معمولی نیست.در کتاب دنیای سوفی نوشته ای خوانده بودم که خیلی جالب بود. در مورد بچه ای بود که سر میز غذا نشسته است و به یکبار می بیند که پدرش دور میز شروع به پرواز می کند. طفل که تازه زبان باز کرده است می گوید بابا داره پرواز می کنه و مادر که از صدای طفل بر میگردد با دیدن پدر در حال پرواز کردن غش می کند!!! نویسنده می خواست بگوید که برای بچه ها همه چیز تازگی دارد و مثلا پرواز کردن پدر با غذا خوردن و خندیدین او همه برای طفل غریب و جذابند ولی مادر که به خیلی از چیزها عادت کرده است از دیدن چیز غریبی مثل پرواز کردن همسرش شوکه می شود.پس اگر از دریچه چشم آن طفل نگاه کنیم همه چیز جدید و غریب و بدیع و جالب است.حتی غذا خوردن و راه رفتن و تحصیل و کار کردنمان.زندگی به واقع موهبتی است که از لحظه لحظه اش باید لذت برد و این لذت را با دیگران هم شریک شد.وقتی دوست مریضی برایم می نویسد که با خواندن وبلاگ من شاد شاد شده است خیلی خوشحال می شوم پس توانسته ام لذتهای کوچک زندگیم را با دیگران هم شریک شوم.همان اتفاقات پیش پا افتاده به قول آن دوست را.اما به واقع حتی دیدن هم پیش پا افتاده و معمولی نیست. اگر باور ندارید لحظه ای چشمانتان را ببندید و تصور کنید که نابینا بودید.آنوقت لذت دیدن را با تمام وجود حس می کنید و می فهمید که همه چیز در زندگیتان موهبتی است شایسته سپاس از خداوند.بد نیست اگر قدر بودنمان را بیشتر بدانیم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:37  توسط نونا  | 

اعصاب!

پسری چند روز است که اصلا اعصاب معصاب ندارد! همه چیز را پرت می کند. موهای همه را می کشد- به صورت همه چنگ می زند- عربده می کشد و خلاصه حسابی قاطی کرده است. البته تقصیر بنده است که چند وقت است اصلا وقت نکرده ام بهش درست و حسابی برسم. آخر می دانید پسری خیلی حساس است! یک بچه ننه تمام عیار که فقط مامانی باید تحویلش بگیرد تا اوقاتش سرجایش بیاید!به من هم اوما می گوید و همیشه تا اوما را می بیند دستانش به عرض شانه ها باز می شود که یعنی بغل!!!! و بوسه است که نثارم می کند و سرش را روی شانه ام می گذارد و وقتی حسابی پشت گوشم مخملی شد و مطمئن شد که خر خوبی شده ام فرمان می دهد که کجا بروم!!! باور کنید که از بس این وزنه ۱۲ کیلویی را حمل کرده ام همه جایم درد می کند!! هر روز دعا می کنم زودتر راه بیفتد تا آرتروز و دیسک کمر نگرفته ام!!!

دیروز خیلی شرمنده شدم!آنقدر که دلم می خواست زمین دهن باز می کرد و مرا می بلعید.تصور کنید که تولدتان است و دوستانتان می پرسند که چه چیزی می خواهید شما هم یک پیشنهاد می دهید (پیشنهادی که فقط می دانید گرانقیمت است و نمی دانید چقدرگران است!!!)و به عنوان هدیه دقیقا همان پیشنهاد را دریافت می کنید و درست ۲ ماه و ۲۸ روز بعد می فهمید که هدیه دریافتی شما ۹۵۰۰۰ تومان قیمت داشته است!!!!!باور کنید آب شدم از شرمندگی و با خودم گفتم چقدر پررویی کردم!!!

دوباره به من ثابت شد که بهترین زندگیم بسیار بهترین است و اصلا چیزی فراتر از بهترین است و یک دوست است تا یک همسر و حتی یک پدر.امیدوارم یک صدم مقداری که من از راضی هستم او هم از من راضی باشد.گرچه می دانم خیلی در حقش بدی می کنم

سمندون را گرفتم! چه سمندونی است این سمندون. تودوزی بژ-جلوی داشبورد طرح چوب-بدنه خاکستری- دستگیره ها ی سیاه- پدرخانواده هم یک قفل زرد برایش گرفت و جوادیش را تکمیل کرد. هی گفتم یک بنز ای کلاس بخریم ها راضی نشد دیگر!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 21:16  توسط نونا  | 

پیر شده ام باور کن. خیلی زود خسته می شوم. تحملم کم شده است و امروز دوباره اذیتت کردم. معذرت می خواهم بهترینم. می دانم مجبوری تحملم کنی. بی عرضه ام- می دانم ولی تو ببخش. خوشحالم که همیشه همراهم هستی در سخت ترین لحظات و در تلخ ترینشان. درمشکلترین کارها. مثل فردا که می دانم که با وجود مشغله زیاد کاریت همراهیم می کنی.به داشتنت افتخار می کنم.بازهم معذرت می خواهم یک دنیا....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:4  توسط نونا  | 

عکس آرمان در ۳ ماهگی

عکس آرمان در ۹  ماهگی

شما شاخ در نیاوردید؟؟!! باور کنید که من تبدیل به گوزن شدم!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 19:27  توسط نونا  | 

عکس

مادرشوهر جان یک میز گرد در سالن پذیرایی دارد که رویش پر از عکسهای پسرها و عروسها و نوه هاست. عکسی هم از ۳ ماهگی آرمان است با یک سرهمی کرم با یقه نارنجی که تقریبا هیچ شباهتی به قیافه امروزش ندارد!!!! (چون قیافه بچه ها زود به زود تغییر می کند)

چند روز پیش خواهردوست خاله ام که در محله ما زندگی می کند وقتی فهمیده بود مامان اینها چند روز در هفته برای نگهداشتن آرمان به خانه ما می آیند خواسته بود تا برای دیدنشان بیاید اینجا. دوشنبه گذشته بود که آمد و اتفاقا خیلی هم با آرمان دوست شد و کلی ازش تعریف کرد که چه پسر خوشگل و بانمکی است و گفت که خانوادگی عاشق بچه هستند و خواست که عکسی از آرمان به او بدهم تا به دخترها و همسرش نشان دهد. من هم که تازه عکسهای آرمان را چاپ کرده بودم (از بس خاله جان غر زده بود که چرا چاپشان نمی کنم و در معایب دوربین و عکسهای دیجیتال صحبت کرده بود!) آلبومش را آوردم و یک عکس را انتخاب کرد.عکسی از ۹ماهگی آرمان.

حالا اصلا در مخیله تان می گنجد که یک پیرزن فضول!! ( یا به قول پدر گرامی بنده یک خانم مسن باهوش!!!) با آمدن به منزل مادرشوهر جان به مدت نیمساعت در یک ماه قبل آنقدر به عکسهای روی میز دقت کرده باشد که پنجشنبه گذشته با دیدن عکس ۹ ماهگی آرمان در منزل خواهر دوست خاله جان فهمیده باشد که این ۲ عکس-عکس یک نفر است!!!!البته این خانم بسیار کنجکاو گویا دوست صمیمی خواهر دوست خاله جان است و همراه با دوستش که دوست مادرشوهر جان است به منزل مادر شوهر جان آمده بوده آنهم فقط یکبار و برای نیمساعت!!! به قول پدر گرامی بنده از وجود ایشان می شود در اداره آگاهی استفاده کرد!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 18:49  توسط نونا  | 

سایه

من یک سایه دارم. یک سایه کوچولو که درست ۲۰ روز دیگر یکسالش تمام می شود. یک سایه که نقشش را به عنوان یک سایه به بهترین شکل ممکن اجرا میکند.از روی صندلی غذاخوریش که چیزی فرای یک صندلیست و انواع و اقسام کارها را از مطالعه تا بازی و غذاخوردن و بعضا چرت زدن روی آن انجام می دهد به کارهای روزانه من هم در آشپزخانه نظارت کافی می کند و چون ورودش به  آشپزخانه ممنوع اعلام شده است ترجیح می دهد از روی صندلیش که حالا نقش یک برج دیده بانی را دارد مرا تحت نظر بگیرد و بعضا با صداهایی که از خودش در می آورد یادآوری می کند که سایه من یک موجود زنده است و کمی هم نیاز به مصاحبت دارد!

سایه من وقتی به حمام می روم روی فرش جلوی در حمام مقیم می شود و آنقدر برایم حرف می زند تا از حمام در بیایم.وقتی به دستشویی هم می روم اوضاع از همین قرار است و سایه ام حتی یک لحظه هم تنهایم نمی گذارد.

وقتی از سرکار می آیم با من قهر می کند و اصلا تحویلم نمی گیرد. پشتش را به من می کند و خودش را مخصوصا در آغوش مادربزرگهایش محکمتر جا می دهد. انگار با زبان بی زبانی گله می کند که چرا تنهایش گذاشته ام اما ساعتی که می گذرد بازهم سایه ام می شود و رهایم نمی کند.

سایه من اگر زمین بخورد یا مشکلی برایش پیش بیاید تنها در آغوش من آرام می شود و اگر عالم و آدم هم جمع شوند تا ساکتش کنند فایده ندارد.فقط باید من بغلش کنم و تنها با یک بغل انگار نه انگار که یکساعت گریه کرده است وتنها هق هقهایش می ماند و با صورتی خیس از اشک از ته دل می خندد.

سایه من با بوسه های گاه و بیگاهش به زندگی امیدوارم می کند. بوسه هایی که خواستنی تر از هر چیزی در دنیا هستند و با دستاتش که باز می شوند تا در آغوشش بگیرم.سایه من خیلی خیلی مهربان وخواستنی است.

سایه من هر روز بزرگتر می شود و می دانم روزی می رسد که پر می کشد و از آشیانه ما می رود روزی که پدرش  از آن گریزان است وهمیشه می گوید که دوست دارد فشفشه کوچک ما همیشه کوچک بماند. امیدوارم زمانی که آن روز رسید تنهایمان نگذارد. من عادت ندارم بدون سایه ام زندگی کنم.....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 14:54  توسط نونا  | 

اشعار گهربار !!!

بعد از تولد آرمان کلی شاعر شده این بنده حقیر و با کمک پدر خانواده اشعار سروده شده را به صورت دوصدایی (اکثرا در حمام-در هنگام حمام کردن آرمان) به صورت ارکستر زنده اجرا می کند!!! یک نمونه از شعر سروده شده جهت استحضار در ذیل به حضور ایفاد می گردد:

قربونش برم من

یارخوشگل من

گل پسر من

قندو عسل من

پسر طلاچه

گل گلپراچه!

تمام من ها با صدایی مشابه فریاد ادا می شود تا بچه را به اندازه کافی سرگرم کند تا از وان مبارک چهاردست و پا فرار نکند! طلاچه هم درستش حناچه است چون موهای پسری حنایی است و نه طلایی  ولی به علت بالا بردن کلاس شعر به صورت طلاچه در آمده است!

این است که می گویند استعداد بعضی در سنین بزرگسالی شکوفا می شود دیگر !!!! بنده هم یک مثال عینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 21:58  توسط نونا  | 

سمندون!

امان از این سمندون ما که خورده به دردسر و هی باید بدویم و بدویم و بدویم! اصلا باور کن که پشیمون شدم و به .. خوردن افتادم! هی سفته بده و حساب بازکن و ال کن و بل کن و ا زاین برنامه ها که چیه دارند به سرما منتی می گذارند و سمندونی به ما می دهند با شرایط ویژه! که شما چون الید و بلید داریم بهتون حال می دیم! بعد این بانک مسخره کد وام ۵ سال قبل بنده رو باطل نکرده و به من وام نمی ده!!! به همین راحتی -به همین خوشمزگی! سر بیمه هم من همین بدبختیها رو کشیدم که درمرخصی زایمان با یه بچه زرزرو رو دستم بهم گفتند چون پرونده ات که باید ۳ سال قبل منتقل می شده هنوز نیومده مرخصیت غیبت تلقی می شه و کلی دویدم تا آخرش با پارتی بازی راست و ریسش کردم! جالبه که مسئول هر دو کار در شرکت معظم متبوعه یه نفره!!! اونم چه نفری -بیست ماشاءالله هزار ماشاء الله! اسفند دود کنیم چشمش نزنند این مهندس هندسه نخونده رو! و امان از این ادارات دولتی که باید ساده ترین چیزها رو ازشون خواست تا انجام بدهند- انگار خودشون زبونم لال زبونم لال شعور کافی برای کار ندارند!البته مشکل فراتر از اینهاست و از منظر حرفه ای که بهش نگاه کنی همه این دردسرا واسه اینه که یه سیستم خود کنترلی درست و درمون ندارند! و این حلقه وسطش سوراخ داره اندازه چی ! نمی دونم این آقایون طراح سیستم و گردش کار  تو این ادارات کی هستند که ماشاءالله اینقدر حرفه ای عمل می کنند؟؟!! گمونم اصلا تو عمرشون یه نمودار جریان اطلاعات هم ندیده باشند! امان از این دوندگیهای اداری سرکاری!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 22:12  توسط نونا  | 

امروز می خواستم به آرایشگاه بروم چون اگر در مسابقه سبیل شرکت می کردم قطعا اول می شدم!!ولی امان از این جلسات و مجامع و همایشها که همیشه در بدترین موقع وارد زندگی آدم می شن و یه روز تعطیلو از آدم می گیرند! با آقای ب رفتیم به مجمع مدیران سیستم  و فناوری اطلاعات گروه صنعتی ایران خودرو و چه مجمعی بود این مجمع!!!! چند تا آدم دوزاری و چند تا آدم باسواد سخنرانش بودند.یکیشون که خیلی باحال بود سال ۵۴ به قول خودش در گلب امپریالیزم جهانی دچترا جرفته بود(با لهجه ترکی غلیظ و گیسوان افشان تا روی شانه ها !!!!) اول سخنرانیش هم یچ رباعی چه خودش سروده بود خوند! قرار بود در مورد سایبرنتیک صحبت کنه که نمی دونم چرا به  قول آقای ب حرفهاش مثل روضه خونهای مجالس ترحیم شده بود!!!! آدمهای باسواد هم بودندها منتها فقط نصف جمعیت سخنرانان رو تشکیل می دادند! ولی انصافا این مهندس رستمی خیلی زحمت کشیده بود چون سوای سخنرانان بی سواد بقیه چیزهاش خیلی خوب و آموزنده بودند.

خلاصه تا بعداز ظهر از وجود آقایون فیض بردیم و عصر خسته و کوفته رسیدیم به شوهر و بچه مون! عصر که همه لالا بودند یه رمان توپ خوندم! از کریستیان بوبن به اسم دیوانه وار که کلی باهاش حال کردم. تشبیهاتش بی نظیر بود مثلا گلهای سرخ تو گلدون رو به کولیهای قرمز پوش تشبیه کرده بود که پابرهنه تو آب ایستاده بودند!ترجمه مهوش قدیمی از انتشارات آشیان است. پشت جلدش هم این متن رو نوشته:

در زندگیهایمان باید زندگی دوگانه ای داشته باشیم و در قلب هایمان خونی دوگانه- شادی همراه با رنج-خنده همراه با اندوه- مثل دواسبی که به یک ارابه بسته شده اند و هریک دیوانه وار ارابه را به سوی خود می کشند.

البته طبق معمول در راستای جلوگیری از فساد اخلاقی خوانندگان صحنه های مستهجن کتاب قیچی شده بود و برای گروه سنی الف مناسب شده بود.(چون فرض بر این است که کلیه خوانندگان ایرانی گروه سنی الف هستند!!!!) در هرحال من به همه خوندنش رو توصیه می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:47  توسط نونا  | 

خاطرات تلخ(قسمت دوم)

ششم دیماه از راه رسید من فارغ شدم. با عمل سزارینی که بسیار راحت تر از چیزی بود که تصور می کردم و بعد از عمل درد چندانی هم نداشتم.۳ ساعت بیهوش بودم و اسباب نگرانی همه اهالی منزل رو که همراهیم کرده بودند فراهم کردم.

بچه را که آوردند فقط پرسیدم چندکیلوئه؟؟؟ چون خیلی زحمت کشیده بودم که زیاد درشت نشه و خدا رو شکر ۳۹۵۰ کیلو بود.البته قد بلندی داشت و همه می گفتند بچه درشتیه.به نظر من چندان درشت هم نبود ولی لباس بیمارستان کاملا اندازه اش بود و این دلیلی بر درشت بودنش بود.یک پسر پف آلود و پرمو!خوشگل و تپل مپل! خیلی خوشحال شدم که همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و راحت شدم ولی خب نمی دونستم چه وضعیتی انتظارمو می کشه!

از ساعت ۸ شب نی نی کوچولوی من شروع به  گریه کرد. گریه که نه هوار می کشید!با تمام قدرت ! هرکاری می کردم نمی تونستم بهش شیر بدم.مامان هم که تو عمرش یه قطره شیر خودش رو به ما نداده بود و کلا در بچه داری تعطیل بود!!!! حتی بار اول درست نتونست پوشکش رو عوض کنه! کلی به تو فحش دادم که چرا به عنوان همراه باهام نیومدی و خودتو لوس کردی که من دست به بچه نوزاد نمی زنم!!!

مامان بیچاره با ناراحتی قلبی و فشارخون بالا شروع کرد به راه بردنش ولی چه فایده چون آروم نمی شد! ساعت حدود ۱۲ بود که مامان داشت از حال می رفت.یه عکس ۲۰ ازش در اون وضعیت با موبایل گرفتم که واقعا یادگاری خوبیه! پس بالاجبار خودم دست به کار شدم.هنوز گیج و ویج بودم و کلی بخیه داشتم ولی کاریش نمی شد کرد.چون بچه رو به ما تحویل داده بودند و پرستارها حتی یه سر هم نمی زدند ببینند چرا این بچه اینقدر گریه می کنه! و به این ترتیب من بعد از حدود ۱۲ ساعت(به جای ۱۰ روز استراحت) راه افتادم و یه وزنه ۴ کیلویی رو تا صبح راه بردم و وقتی کمی آرومتر شد بهش شیر دادم و خوابید.

از اون شب تا ده دوازده شب یه حلقه ناقص داشتیم بچه از گرسنگی بیدار می شد گریه می کرد شیر نمی خورد گرسنه می موند گریه اش شدیدتر می شد و دوباره از اول!!!! ۸ بار دکتر بردیمش چون یک بار از گرسنگی تب کرد! لکه های آجری در ادرارش بود که نشون می داد خوب شیر نمی خوره و دکتر هشتمی که اتفاقا خیلی هم دکتر مشهوریست با من دعوا کرد و گفت باید بهش شیرخشک بدم و به این ترتیب چون فقط در خواب شیر منو می خورد من ۲۴ ساعته بیدار بودم و وقتی بیدار بود و گرسنه بود شیرخشک و وقتی خواب بود ۲ساعت به ۲ ساعت شیر خودمو بهش می دادم و تقریبا نمی خوابیدم!

روز هفدهم به خانه برگشتیم چون واقعا عین آواره ها شده بودیم و اونجا موندن هم هیچ فایده ای نداشت.چون مامان فقط بچه رو حموم می کرد وگرنه نه براش شیر درست می کرد نه زیرشو عوض می کرد نه به من می رسید! اونها زندگی معمولی خودشونو داشتند و حتی یه ناهار غیر رژیمی هم برای من درست نمی کردند و من مجبور بودم از غذای بدمزه شون بخورم.دستپخت تو رو ترجیح می دادم!پس شال و کلاه کردیم و برگشتیم.

گریه بچه چند روزی بود که بهتر شده بود و شبها خیلی خوب می خوابید ولی بعد از چند روز گریه ۲ برابر شدیدتر دوباره شروع شد. از صبح تا شب دیگه شیر هم نمی خورد و پاهاشو پرت می کرد و جیغ می کشید.دوباره دو سه تا دکتر بردیمش و همه متفق القول گفتند که نی نی طفلکی ما کولیک شدید داره و ما باید تحمل کنیم و مضطرب نشیم  چون شش ماه وضع همینه ولی مگه می شد!

وقتی گریه اش از هفت هشت ساعت بیشتر طول می کشید من هم باهاش گریه می کردم! آخه دلم کباب می شد واسه عسل مامانی!!! نافش به اندازه یه بند انگشت زده بود بیرون از بس هوار کشیده بود! اضافه وزنش خیلی کم بود و دیگه تو خواب هم درست حسابی شیر منو نمی خورد! تا پنجاه روزگی وضع همینطور بود و یواش یواش بهتر شد.ولی خیلی خیلی خیلی سخت و تلخ بود. چون من نمی تونستم حتی دستشویی برم یا غذا بخورم واقعا فکر نمی کردم زندگیمون به حالت اول برگرده ولی خوشبختانه از ۴ ماهگی به بعد کاملا خوب شد و از وقتی رفتم سرکار دیگه دل درد نداشت.

امیدوارم اگه یه نی نی دیگه آوردم دل دردی نباشه چون خیلی عذاب آوره که یه نی نی کوچولوی معصوم به آدم چنگ بزنه و هوار بکشه و تو هم نتونی هیچ کاری براش بکنی!!! با نگاهش التماس می کرد ولی چه فایده هرچی بهش می دادیم (گریپ میکسچر و نبات داغ و این جور چیزها)فایده نداشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:33  توسط نونا  | 

نتیجه اخلاقی قسمت اول!

۱)همیشه دوست داشتم بالای ۸۰ سال عمر کنم ولی در ماه آخر حاملگی که عین پیرزنها شده بودم نظرم عوض شد و به ۶۰ سال هم راضیم!!!!

۲)دخترعمه عزیزم فرشته که واقعا مثل فرشته نجات روزهای سخت زندگی من بود به من یاد داد که بی چشمداشت محبت کنم و همیشه دعایش می کنم چون در آن روزهای سخت همیشه منو همراهی می کرد و حتی روز زایمان هم با ما آمد.

۳)برای آدمهای چاق دعا می کنم که لاغر بشوند یا خدا بهشان تحمل بدهد تا با اضافه وزنشان کنار بیایند.چون این ۲۲ کیلو اضافه وزن من واقعا کشنده بود و مرا مصمم کرد که هرگز اجازه ندهم وزنم از ۶۰ کیلو تجاوز کنه!!!!

۴)به من ثابت شد که انسان ناتوانی هستم و هیچوقت به خودم غره نشوم!

۵) با همه مریضها و ناتوانان حرکتی همدردی کردم چون در ماه آخر حرکت برایم بسیار سخت شده بود و تقریبا قل می خوردم!!!

۶)در آخر هم دوباره به من ثابت شد که تو خیلی گلی چون همیشه هوایم رو داشتی و به من امید می دادی.خیلی هم شاد بودی  که بچه پسر است و درآینده با هم می روید استادیوم و پرسپولیس رو تشویق می کنید!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:3  توسط نونا  | 

خاطرات تلخ(قسمت اول)

تصمیم گرفته ام مطالبی را بنویسم که برای هیچکس نگفته ام حتی برای تو که بیشتر از همه دوستت دارم. می دانم که می دانی. تو همه نگفته ها را می دانی و بعد از ۷ سال شاید واقعا دیگر نیازی به گفتن نباشد ولی می خواهم بنویسم تا دیگران هم بخوانند و بدانند. شاید زنها(علی الخصوص مادرها) بهتر درکم کنند و به عمق دردهایم بیشتر پی ببرند.زیاد کشش نمی دهم چون خاطرات تلخ را هرچه تکرار کنی عین زهر تلختر می شوند و تا مغز استخوانت نفوذ می کنند و نابودت می کنند پس به چند نوشته بسنده می کنم.

دی ماه ۸۴ بود که خانه ای خریدیم. یک خانه کوچک ولی خیلی قشنگ. همه جا نو و تمیز و کرم و قهوه ای روشن. خانه ای که ۳ سال برای داشتنش زحمت کشیدیم و پس انداز کردیم و خب معلوم است که خیلی هم دوستش داشتیم یا بهتر بگویم داریم.پروژه بعدی داشتن یک نی نی بود! که تقریبا ۵ ماه بعد از خرید خانه اتفاق افتاد و این شروع ماجرا بود....

من آدم قوی و با اعتماد به نفسی بودم. تواناییهایم را باور داشتم و کارهای بزرگی در زندگی ام کرده بودم که هیچکس باور نمی کرد قادر به انجامشان باشم.اولیش قبولی در کنکور در آن اوضاع آشفته خانوادگی بود! (بیماری مادربزرگ و فوتش روز قبل از کنکور-بیماری مامان- امتحان نهایی خان داداش و کنکور من که همه با هم در یکسال اتفاق افتاد!!!) بعدیها موفقیتهای شغلی بودند. پیشرفتهای بزرگی در زندگی حرفه ای من. هیچ کاری برایم ناممکن نبود.حتی بارزدن و آوردن یک لیفتراک و ملحقاتش از چهاردانگه به ایران خودرو! من یک زن قوی بودم. اندام درشتی داشتم و مصمم بودم که فرزندم را با زایمان طبیعی به دنیا بیاورم - با شیر خودم بزرگش کنم و یک مادر نمونه باشم.شاید می خواستم کارهایی که مادرم در حق من نکرده بود را به بهترین شکل ممکن برای فرزندم انجام دهم و مطمئن بودم که می توانم ولی دست روزگار چیز دیگری می خواست.

۱۳ آذر سال ۸۵ مدیر اداریمان مرا صدا کرد و خیلی مودبانه و محترمانه به من گفت که آمدنم به شرکت به صلاح هیچیک از طرفین نیست چون ایران خودرو هیچ امکاناتی جهت زایمان اورژانسی افراد ندارد!!! و بهتر است از ابتدای ماه نهم (که ۱۷ آذرماه بود ) از مرخصیهای ذخیره ام که کم هم نبودند استفاده کنم و من همان ۱۳ آذر تا ۶ دی مرخصی گرفتم و با پرونده هایم خانه نشین شدم!

۱۸ آذر ۸۵ برای سونوگرافی آخر رفتم و دکتر ناباورانه گفت که فرزندم ۳۴۴۰ گرم است و ماه نهم که ماه وزن گیری است حدودا روزی ۳۰ گرم وزن اضافه میکند و وزنش به ۴۳۰۰ گرم می رسد و با این وزن زایمان طبیعی خطرناک و در مواردی غیرقابل اجراست و حتی سزارین هم چندان راحت نیست! پس باید ورزش می کردم - رژیم می گرفتم و جلوی بزرگتر شدن بچه را می گرفتم.سزارینم حتمی شد ومن از بیهوشی می ترسیدم!!! بالای ۲۰ کیلو اضافه وزن داشتم- رژیم گرفته بودم و روزی نیم تا یکساعت پیاده روی می کردم ولی حرکت برایم خیلی سخت شده بود. فشار پایینم خیلی اذیتم می کرد و اصلا حال خوشی نداشتم!خسته شده بودم و به دکتر التماس می کردم تا بچه را زودتر در بیاورد و دکتر ۶ دیماه را تعیین کرد و من با نگرانی برای ششم دیماه لحظه شماری می کردم.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 21:46  توسط نونا  | 

چهارشنبه یه ۵اس عالی رو میزم پیاده کردم و کلی حالم بهتر شد. آخه مثل صحرای محشر شده بود! این آقای خدماتی هم مثل سایه منو تعقیب می کرد که خانم رضوانی شما چرا وظیفه ماست! می خواستم بگم آخه مرد مومن اگه می خواستی تمیز کنی که تا حالا کرده بودی. کثیفی پرینتر و مونیتور من مال یکسال هم بیشتره!!! خلاصه حسابی افتادم به جون میز و هی سابیدمش تا شد عین دسته گل. فقط ۲ تا سطل آشغال کاغذ ریختم دور! از رزومه خواهر مش قنبر تا روش اجرایی شستن توالت با پاک فوم!!!! خلاصه یه مشت چرت و پلا و کاغذ پاره که نمی دونم واسه چی دور خودم جمعشون کرده بودم! فکر کنم خاله جان کلی دعام کرد! چون طفلکی ضعف اعصاب گرفته بود از دست این میز من که شتر با بارش توش گم می شد!!! حالا حسابی براق و تمیز شده! کشوها مرتب- همه چیز سر جای خودش. یه جا هم توی کشوم واسه کیف بدبختم باز کردم که عین این موجودات سر راهی هر دفعه یه جا ولو بود! به این نتیجه مهم رسیدم که یکی از راههای مبارزه با افسردگی نظافت است!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 21:28  توسط نونا  | 

به سراغ من اگر می آئید-نرم و آهسته بیائید-مبادا که ترک بردارد-چینی نازک تنهایی من

و اینجا شهری است از جنس سنگهای سیاه و سفید و  خاکستری با ساکنانی از غبار.شهری که دعوت به آرامش میکند و به تفکر و یادآور می شود که عاقبتمان سکونت در آن شهر غریب است پس کمی مهربانتر باشیم وکمی صبورتر ...

اینجا آدرسها سه جزئی است قطعه-ردیف و شماره.حداقل برای پیدا کردنمان لازم نیست زیاد بگردند! اگر کسی آمد دفتری هم برای پرس و جو هست.

گلها همه جا هستند سرخ و زرد و سفید و صورتی و آبی و روی سنگهای شسته شده لمیده اند و با نیشخندی نگاهت می کنند. انگار با دهن کجی می خواهند بگویند عاقبتت اینجاست. هرگز فراموش نکن!!!

و دردها که نه گفتنی هستند و نه نوشتنی.درد پسر جوانی که دو خواهر ۲۰ و ۲۳ ساله اش در اثر گازگرفتگی رفته اند و یا درد مادری که دختر و داماد و نوه کوچکش را در تصادف از دست داده است و یا درد نبودن پدری مهربان و مادری غمخوار و هزاران درد دیگر. روی سنگها را که بخوانی کم و بیش می فهمی که هر کدام چه سرنوشتی داشته اند و حالا -حالا سالهاست که نیستند تا اشکهای مادران و ضجه های پدران و فرزندانشان را ببینند. شاید هم هستند و می بینند و نمی توانند دلداری دهند.

هرچه هست من دوستش دارم و برایم آرامش بخش است و امید دهنده به اینکه دنیا یعنی محبت و عشق و هرچه جز این است ارزش تامل ندارد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:17  توسط نونا  |