تبليغاتX
مهربانو

مهربانو

زندگی

یک نتیجه گیری مهم!

یک زن خوب باید به شوهرش برسد.یک مادر خوب باید به بچه هایش برسد.یک کارمند خوب باید به کارش برسد.پس یک زن  کارمند باید برود بمیرد چون به هیچکدام از اين سه بخش به قدر کافی نمی تواند برسد و همیشه یک همسر ناراضي، بچه هاي ناراضي و رئيس ناراضي خواهد داشت!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 13:50  توسط نونا  | 

خرابکار حرفه ای (قسمت سوم)

وقتی خرابکار حرفه ای سر از آشپزخانه در بیاورد اوضاع مشابه عکس زیر می شود!!!(البته در بهترین وضعیت ممکن!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 20:51  توسط نونا  | 

تفاوتها

می دونین منظورم از پست قبلی چی بود.می خواستم تفاوتهای فرهنگی رو نشون بدم.ما از زمین تا آسمون با اروپاییها تفاوت داریم.اونها به اونچیزی که از نظر ما رویت نمی شه بیشتر توجه می کنن و براشون مهمتره.مثلا همین مساله پست قبلی.عاشق شدن همسرشون براشون یه فاجعه است! خیلی بدتر از س.ک.س داشتن! چون ذهنشو درگیر کرده (حالا ما اکثرا برعکسیم!) چون با عاشق شدن همسرمون آبرومون نمی ره و مردم نمی فهمند ولی با س.ک.س داشتن کل غیرتمون به باد می ره! اروپاییهاکمتر از ما اهل پز و چشم و هم چشمی هستند و برای خودشون بیشتر وقت می ذارن و واقعا برای دل خودشون زندگی می کنند و اصلا کاری ندارند به مزخرفاتی مثل  حرف مردم و ....!!!!ولی ما چی؟؟؟ همه اش ظاهرسازی هستیم! ماه رقصان مطلب جالبی نوشته بود در مورد آدمهای پشت ویترین.حالا جالبتر وقتیه که با این مساله مبارزه منفی می کنی. نمی خواهی مثل بقیه باشی یا مثل بقیه زندگی کنی.ببین چه اوضاعی بشه! مثل من می شی یه جوادخانوم تمام عیار! که کمی عجیب به نظر می رسه!!!! من معتقدم ما واقعا باید اصلاح بشیم! نسل آینده مون حداقل باید واقعیت براش مهمتر از ظواهر باشه و برای دلش زندگی کنه نه برای دل مردم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 7:0  توسط نونا  | 

یک نتیجه گیری

۱)خواهش می کنم اگر برایتان امکان دارد در مورد این پست نظراتتان را بنویسید.به نظر شما کدامیک از دو گزینه زیر از نظر اخلاقی عمل ناپسندتری است:یک مرد متاهل عاشق یک زن متاهل بشود (یک عشق افلاطونی را تصور کنید) یا یک مرد متاهل با یک زن متاهل س.ک.س داشته باشد(بدون عشق و علاقه!)؟

۲)دو فیلم عالی دیگر هم دیدم.(البته چندین فقره فیلم دیدم که دو تایش عالی بودند!) به اسمهای ۱۴۰۸ و آقای بروکز که هر دو ترسناکند.اولی خیلی خیلی و دومی کمی! اگر دستتان رسید ببینید.

۳)برای دوستانی که از احوالات آرمان می پرسند بگویم که الحمدلله خوب شده و دیگر مشکلی ندارد.خونریزی لثه هایش کاملا از بین رفته و اشتهایش کمی بهتر شده است.گرچه همان دو کیلو کمبود وزن را دارد!!!

۴)راستی روز عشقتان هم مبارک! ما که نه کادو دادیم و نه گرفتیم و نه اعتقادی به این برنامه ها داریم!فقط کلی اس ام اس گرفتیم از همکاران و دوستان محترم که تبریک می گفتند!شما اگر معتقد به یک روز جهانی در مورد عشق هستید ولنتاینتون مبارک!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 8:15  توسط نونا  | 

عکسهای مرد واقعی!

تصاویر زیر تائیدی هستند بر پست قبلی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:51  توسط نونا  | 

یک مرد واقعی!!!

يك مرد واقعي بايد جذبه داشته باشد.بايد وقتي نگاهت مي كند قلبت به لرزه درآيد.بايد با ابهت باشد. مرد واقعی بايد يك راي باشد و حرف آخر را او بزند و هميشه سرحرفش بايستد حتي اگر هيچ منطقي نداشته باشد. يك مرد واقعي بايد داد و بيداد كند تا همه بدانند مرد خانه اوست و صدايش بايد بلند و رسا باشد. مرد خانه بايد همه جاي خانه را تحت نظر داشته باشد و هيچ هيچ از نظرش پنهان نماند.بايد اول از همه از خواب بيدار شود و از همه ديرتر بخوابد تا بر فعاليت كل اعضاي خانواده نظارت كند و اگر چرتي نيمروزي مي زند خانه بايد مثل گور ساكت و آرام باشد تا آرامشش بهم نريزد.مرد واقعی ایرانی بايد مادرش را از همه دنيا بيشتر دوست داشته باشد و اين مساله را كاملا نشان دهد. آرمان مرد خانه ماست! با همه خصوصياتي كه گفته شد!عكسهاي جديدش را در پست بعدي ببينيد و ايمان بياوريد كه با جذبه تر از او هيچ مرد يكساله اي را پيدا نمي كنيد!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:42  توسط نونا  | 

فریاد نکن. فراموش کن!

تعجب نکنید.این اسم آخرین رمانی است که خوانده ام. اثر خانم شهره وکیلی که الحق و والانصاف آنقدر چرند است ! نویسنده گرامی حداقل نکرده یک بار از روی چرکنویسهایش بخواند سوتیهایش را اصلاح کند! شخصیت پردازیها آنقدر احمقانه و خنده دارند که حد و حساب ندارد!

۱)یک  نوزاد دختر را از یک بیمارستان دولتی می دزدند و از بین ۳ نفر پرستار نمی توانند دزد را پیدا کنند!

 ۲)فامیل برادرزاده و عمه با هم همخوانی ندارد!

۳)فکر کنید یک زن زده باشد چشم دختر دسته گل شما را کور کرده باشد.بعد خواهرش بیاید منزلتان. آنوقت با خواهر یک جانی خوش و بش می کنید که چه عجب یادی از ما کردین؟؟؟؟؟؟!!

۴) همه به نفع شخصیت اصلی داستان نفله می شوند!

تازه قیمت کتاب ۷۰۰۰ تومان است و نهصد و اندی صفحه هم نویسنده گرانقدر چرند نوشته! مبادا یک وقت حماقت من را در خواندنش تکرار کنیدها!!!!فقط به درد پیرزنهای عاشق رمان آبگوشتی می خورد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:40  توسط نونا  | 

خاطره

با یکی از دوستان رفته بودیم یک دوره آموزشی. جایتان خالی استاد گرانقدر دوره که مثلا عضو هیات علمی هم بود (البته هیات علمی یک دانشگاه درپیت ها!!!) آنقدر کل اصول ریاضی و آمار را برد زیر سوال که نزدیک بود من باهاش دست به یقه بشم و تا می خوره بزنمش! ولی این دوست همراه بنده در حالیکه از ابتدای دوره داشت چرت می زد!!! (چون باهوشتر از من بود و دیده بود این دوره اگر دیوونه اش نکنه قطعا چیزی به سوادش اضافه نمی کنه!) منصرفم کرد! ولی نتونست مانع جفت پا رفتن من توی صورت این استاد بی سواد بشه! حالا جالبه که برگزار کننده دوره یه جای درست و حسابی بود! در اون کلاس کلی به خودم فحش دادم که چرا ادامه تحصیل ندادم! چون وقتی آدم به این خنگی که به 

turtle می گفت تارتال! دكترا رفته بود ما قطعا باید پروفسور می شدیم!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 8:52  توسط نونا  | 

the magdalene sisters

براي بار دوم بود كه اين فيلم را مي ديدم.فيلم خواهران مجدليه كه انصافا فيلم بسيار تاثيرگذار و شگفت انگيزي است. داستانش را شايد همگي درك كنيم و با شرايط روزگار ما همخواني عجيبي دارد. قسمت شگفت انگيزش تفاوت فرهنگ چند سال گذشته مغرب زمين با امروز است. بسيار گيرا، جذاب و تاثيرگذار است.شخصيتهايش در هاله اي از ابهام هستند و فقط مختصر اطلاعاتي كه براي ادامه فهميدن فيلم لازم است را در اختيارتان قرار مي دهند.بازيگرها فوق العاده اند. حتما ببينيد.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 16:13  توسط نونا  | 

یازده دقیقه(+18)

کتاب یازده دقیقه پائولوکوئیلو را تمام کردم.نشر نی نگار با ترجمه کیومرث پارسای چاپ 85. نمی دانم چرا این آقای امرائی عزیز که من مشتری پرو پا قرص کتابفروشی اش هستم اینقدر از این کتاب جفنگ تعریف کرد؟؟؟! روی کتاب هم با چه فونت درشتی چاپ شده برای اولین بار در ایران!!! انگار که حالا چه هست! البته کمی تعجب آور است که چنین کتابی در جمهوری اسلامی مجوز گرفته ولی متن کتاب خیلی خسته کننده و ملال آور است.داستان کتاب در مورد یک ج.ن.د.ه روشنفکر است! این دیگر خیلی نادر است که هم آدم اینکاره باشد و هم اهل مطالعه و بحثهای فلسفی!!! تازه اسم کتاب خیلی بامزه است! آقای کوئیلوی عزیز در کتاب نوشته که چون کل عملیات11 دقیقه طول می کشد اسم کتاب را یازده دقیقه گذاشته! حالا نمی دانم ایشان از روش MOST زمانسنجی فرموده بودند یا STOP WATCH که به این نتیجه دقیق رسیده اند! نه ده دقیقه ها دقت کنید یازده دقیقه فیکس!!!! تازه  این ج.ن.د.ه خانم روشنفکر ماشاءاله بلند اقبال هم هست! عاقبت به خیر هم می شود! بعد هی بگوئید این حرفه شریف بد است! نمی دانید به چه کمالاتی می رساند آدم را!!!! پولدارمی شوید-عشق واقعیتان را می یابید-نورانی می شوید- خوشبخت می شوید! خواندن این کتاب را اصلا توصیه نمی کنم! حیف وقت !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 21:49  توسط نونا  | 

خرابکار تغییر چهره می دهد!(قسمت اول)

خرابکار حرفه ای برای اینکه شناسایی نشود تغییر چهره می دهد!در تصویر زیر نامبرده خود را به شکل نمکی(همان نان خشکیهای خودمان!) درآورده است!!! در هفته ای که گذشت وی به علت تب شدید و گلاب به روتون استفراغ بیمار بود و موفق به ادامه فعالیتهای خرابکاری نگردید ولی در صبح روز بهبودی (روز چهارشنبه) انگشتش را لای در کابینت گذاشت و کلی گریه کرد !! وی علاوه بر دیگر آزاری(کشیدن موهای دیگران و چنگ زدن در چشم دیگران) به خودآزاری(گذاشتن انگشتش لای درهای کابینت و کشو و تازگیها در فنکوئل و کوباندن کله مبارک به دیوار و زمین و اجسام سفت دیگر!) نیز مبتلاست!!!در شب پنجشنبه هم نامبرده در یک اقدام انتحاری از پله ۳۰ سانتی حمام بالا رفته و در داخل حمام خیس مشغول بازی با لگنشان بودند که دستگیر و به محل قبلی عودت داده شدند.البته والدین ایشان هنوز در عجبند که چطوری یه بچه فینگیلی می تونه از جایی که تا کمرش ارتفاع داره بره بالا؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 6:37  توسط نونا  | 

محله ما

دیشب در برنامه شباهنگ قسمتی تحت عنوان پارکور داشت(اگر درست نوشته باشمش!) که می گفت حرکاتی نرمشی است مثل پریدن از روی موانع و دیوارها که انقلابیون فرانسه آن را پایه گذاری کرده بودند.البته در این برنامه پارکور را در ایران نشان می داد و جوانانی که به این ورزش مشغول بودند. کل آن در محله ما فیلمبرداری شده بود و نمی دانید وقتی دیوارها و ساختمانها و محوطه های سبز آشنا را دیدم چقدر خوشحال شدم! انگار این برنامه قسمتی از چیزی را که متعلق به من بود و در مورد آن احساس مالکیت می کردم نشان می داد!البته من هیچوقت چنین جوانانی را در محله مان ندیده بودم! شاید چون زیاد از خانه بیرون نمی روم. ولی در کل حس خوبی داشتم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 8:6  توسط نونا  |