تبليغاتX
مهربانو

مهربانو

زندگی

غریق

مثل غریقی هستم که می داند دیر یا زود همه چیز تمام می شود اما با کورسویی از امید به هر تخته پاره ای چنگ می زند. همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد. آخرین نفسهایم را می کشم و مرغان دریایی را تماشا می کنم که آزادانه پرواز می کنند و آرزو می کنم کاش به نصیحتهایت گوش کرده بودم.باور کن خسته شده ام.وقتی دیروز گفتم شانه هایت را برای گریه کردنم می خواهم باور نکردی.خندیدی ولی باور کن راست می گفتم.روزهای پرتنشی را می گذرانم. سال بدی بود. سال سختی. سالی پر از ناامیدی و خستگی و افسردگی. به امید سالی پربارتر و امیدوارانه تر....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:27  توسط نونا  | 

امروز حس نوستالژیکم گل کرد و فکر کردم چقدر دیر قدر چیزهایی را که داریم می دانیم.اغلب وقتی از دستشان داده ایم...خشایار جان با پست 8 بهمنت کاملا موافقم فقط یک خاله زنک هم به آن اضافه کن.علیرغم تمام تلاشی که برای احیای شغلی من می کنی گمان کنم باید از دست رفته تلقیم کنی. وقتی مردم برایم گلهای آبی بیاورید. با گلهای آبی خاطرات فراوانی دارم (قابل توجه شیوا جونم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 22:43  توسط نونا  | 

انرژی منفی

روز چهارشنبه در معرض انرژی منفی قرار گرفتم.آخر یکی از همکاران سابقمان که دم رفتن از شرکت(البته ایشان را با اردنگی بیرون انداختند!) بنده را نفرین فرموده بودند تماس گرفتند و خوش وبش و از این حرفها! بی ادب پررو انگار یادش رفته بود چند ماه پیش چقدر پشت سر من حرف زده بود! من هم اصلا تحویلش نگرفتم! آدم به این دریدگی نوبر است به خدا! دیروز هم در معرض دوبرابر انرژی منفی قرار گرفتم! همه اش هم تقصیر والده مکرمه است که یک فامیل را با من چپ انداخته از بس پز الکی مرا داده! در راستای سوزاندن باسن مبارک خواهرشوهرهایش! یکی از آنها هم در یک حالگیری اساسی تولد نوه اش همه فک و فامیل و در و همسایه را دعوت کرده بود به جز من و آرش!!! البته کاملا حق با او بودها! تازه آقای همسر هم مهمانی کاری دعوت بود و اصلا اگر دعوت هم می شدیم نمی رفتیم ولی خب حالمان هم تا این اندازه گرفته نمی شد! آقای همسر هم رفت مهمانیش و ساعت ۱ بامداد آمد! من و بلاچه هم تنها ماندیم و پسری با مغتنم شمردن اوضاع آنقدر شیطانی کرد که پدر مرا درآورد! آخرش هم کلی بوسم کرد که مثلا از دلم دربیاورد!  آخر پسری طلا طلا خیلی خیلی مهربان است!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 10:10  توسط نونا  | 

ضد حال آخر هفته

نشسته بودم پشت کامپیوتر و یک عالمه کار ریخته بود سرم و به علت مبتلا شدن به افسردگی مزمن حرفه ای داشتم جهت نشاط روحیه زیر لب می خواندم: یه نگاه تو منو پاک دیوونه کرده-یه نگاه تو منو پابند خونه کرده-یه نگاه تو داره شهرو به هم می ریزه .. که یکهو یک هیولا با حدود 180 سانت قد و بالای 100 کیلو وزن از در وارد شد.فهمیدم همکار جدید است که به جمع مشاوران افزوده شده ! آنهم چه همکاری!!! جای مهر روی پیشانی! کله کچل! عین برج زهرمار!خلاصه سکته کردم و عین فشفشه از پشت میز پریدم و عین بچه مدرسه ایها که از معلمشان بترسند گفتم سلام.(آخر طرف حداقل 40 کیلو از من چاقتر بود و سی سانتی متر بلندتر!)طرف هم نگاهی از آن ارتفاع به من کرد و با بداخمی تمامتر جوابم را داد و بی انصاف ک.و.ن مبارک را کرد به من و نشست پشت میزش! من هم زیر لب هرچی فحش خواهر و مادر بلد بودم نثارش کردم و بقیه را هم نوشتم به حسابش تا یاد بگیرم و سر فرصت نثارش کنم!این هم شانس ماست دیگر! یه ریکی مارتینی – آن دولونی – الویسی چیزی که همکارمان نمی شود! طرف اصلا شعور معرفی خودش را هم نداشت! اصلا نپرسید عموجان تو کی هستی که مرا مستقر کرده اند در اتاقت؟! حالا شانزده هفده سال هم سابقه مدیریتی خفن داردها! خدایا نخواه که ما اینقدر بی فرهنگ بشویم! همین آقا افتخار نمی داد با من تلفنی صحبت کند.همیشه با منشی اش طرف صحبت بودم.حالا آمده همکارم شده.ببینید دنیا چقدر بالا و پایین دارد. من که از داشتن چنین همکاری افسردگی مزمنم کم کم تبدیل به افسردگی حاد می شود! خدایا مددییییییی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:10  توسط نونا  | 

خوش شانس!

نيمي از مهندسين اين مملكت از علم و صنعت فارغ التحصيل شده اند! از رئيس جمهور گرفته تا كل كابينه!!! ما هم از اين امر مستثني نيستيم و در ايران خودرو هم مثل مور و ملخ مهندس علم و صنعتيست! خصوصا مهندسين صنايع كه جماعت كثيري را تشكيل داده اند(حداقل يكبار ما در اكثريت قرار گرفتيم!) در دانشگاه ما هر سال ۱۲۰ نفر (در ۴ گرايش) پذيرفته مي شدند. و اگر متوسط دوره زماني حضور فردي را چهارسال در نظر بگيريد جمعا شما با ۴۸۰ نفر دانشجو در دانشكده برخورد داشتيد. ببينيد بايد چقدر بدشانس باشيد كه روز مميزي نهايي صدور گواهينامه تان يكي مميزتان باشد كه از ميان اين ۴۸۰ نفر شما بيشترين تنفر را از او داشتيد و از هيچ فرصتي براي كل كل كردن با او صرفنظر نمي كرديد و ببينيد چقدر ماتحتتان مي سوزد اگر او بگويد :شما كه علم و صنعتي نيستيد!(يعني من اصلا تو رو نشناختم عوضي!!) و تازه ۲ فقره عدم انطباق مزخرف هم ازتان بگيرد! به تلافي آن چهارسالي كه به ميزان كافي بهش احترام نگذاشتيد!بعد در جلسه اختتاميه هم در جمع كليه مديران شركت و مديريت ارشد اين ۲ عدم انطباق پرزنت شود! و مديرعامل چپ چپ نگاهتان كند! كه تا ساعت ۸ شب سر كار ماندي و كلي غرغر كردي و سوتي هم دادي؟؟؟!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:12  توسط نونا  | 

تفاوتها

نمی دانم چه صیغه ایست که پسرها (حتی چلمن ترینشان!)سعی می کنند پز الکی بدهند و خودشان را در روابط جنسی قبل از ازدواج خبره معرفی کنند و به قول معروف بگویند که ما ترتیب عالم و آدم را داده بودیم! وخیلی حرفه ای هستیم و از این حرفها و برعکس دختران (حتی حرفه ای ترینشان!) سعی می کنند خود را خنگ عالم جلوه دهند که به خدا ما آفتاب و مهتاب ندیده بودیم! و دختر پیغمبریم و اصلا هیچی بلد نیستیم از این حرفها و دیگر خودتان بدانید!!! حالا من اصلا نمی دانم به دیگران چه ربطی دارد که همه مدام سعی می کنند خودشان را مقبول جامعه جلوه دهند!!؟؟؟ شاید معیارهای جامعه اصلا درست نباشد و یک پسر خیلی حرفه ای یا یک دختر خیلی خنگ! اصلا به درد زندگی مشترک نخورد!(که به گمان من قطعا همینطور است!)چرا باید همه اش یا از اینطرفی بیفتیم یا از آن طرفی؟؟!  
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:42  توسط نونا  | 

خانه تکانی

روزهای تعطیل مخصوص پرنده های عاشق است.قناریها-قمریها-کبوترها صدای همه شان از صبح می آید.در تدارک بهارند و لانه سازی و بهار نوبت عاشقیست.خانه تکانی را بی خیال بیا ما هم کمی عاشقی کنیم...
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:0  توسط نونا  | 

مایکل شوماخر!

مایکل شوماخر را که می شناسید، قهرمان اتومبیلرانی؟اگر نمي شناسيد خودم را خدمتتان معرفي مي كنم! هميشه راننده خوبي بودم ولي ترس از سرعت زياد شايد تا حدي مهارم كرده بود كه حال اين آقايان از خود راضي را بگيرم! ولي حالا ترسم كم و بيش ريخته يا شايد هم به خاطر سمندون عزيزم است كه در سرعت بالا به دليل خودروي ملي بودنش (واينكه مثل همه ايرانيها اضافه وزن دارد!!)‌مي چسبد به زمين و ۱۳۰ تا را راحت جواب مي دهد!حالا از اينكه لاين عوض كنم (البته پس از زدن راهنما و ديدن آينه ها!) و بپيچم جلوي اين راننده هاي از خودراضي ابايي ندارم! رانندگي را خيلي دوست دارم خصوصا با صداي مسحور كننده كلاپتون وقتي مي خواند  You look wonderful tonight

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 14:38  توسط نونا  | 

بازی ترانه ها

و اما ترانه هایی که دوستشان دارم. یکی دو تا نیستند که ! من عاشق آهنگهای Soft Rock هستم و خواننده هایی که در حد پرستش دوستشان دارم Eric Clapton و Phil Collins هستند.Celine Dion را هم دوست دارم. تقریباتمام آهنگهایش قشنگ و دلچسبند. از گروههای مورد علاقه ام هم Bee Gees است.ترانه River of Tears از Eric Clapton برایم مثل یک جام شراب مست کننده است و ترانه We fly too  close از Phil Collins هم از بهترینهاست به نظرم.از ایرانیها دل دیوانه ویگن را خیلی دوست دارم و ترانه های خیلی قدیمی را مثل گلنار از داریوش رفیعی(گمان کنم!) یکی دوتا از ترانه های بدیع زاده - هایده و البته خواننده محبوب دوران نوجوانیم اندی که ارادت خاصی نسبت به او دارم خصوصا آهنگ و کلیپ تو گل بندری او را خیلی خیلی دوست دارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:59  توسط نونا  | 

بازی کتابهای نخوانده

با تشکر از دعوت زن قد بلند به این بازی جالب.باید عرض کنم خدمتتون که بنده خیلی اهل همه جور کتابی نیستم و خیلی کتابها هست که نخوانده ام البته چون شعورم نرسیده به درک معانی عمیقشان! از جمله:جنس دوم اثر خانم سیمون دوبوار-جامعه شناسی نخبه کشی- جامعه شناسی فمینیستی- زندگینامه بیل کلینتون (که آرزو کردم کاش اصل آن را از دوبی خریده بودم و به خاطر ترجمه افتضاحش نتوانستم آن را بخوانم!)- لطفا گوسفند نباشید و خیلیهای دیگر که حالا یادم نیست!

کتابهایی که خیلی دوستشان دارم : بار هستی از میلان کوندرا- ضدخاطرات از آندره مالرو- کلیه کتب اوریانا فالاچی(بهترینش زندگی جنگ و دیگر هیچ و یک مرد)-خانم از مسعود بهنود-دفترچه ممنوع از آلباسس پدس- بادبادک باز از خالدحسینی- سهم من از پرینوش صنیعی-کلیه کتابهای شعر فروغ فرخزاد و خواجه تاجدار

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:21  توسط نونا  | 

هیچوقت نتوانستم ...

داشتم فکر می کردم خیلی کارها هست که آرزو داشتم انجامشان بدهم ولی علیرغم تمایل مفرط و سعی بسیار نتوانستم:

هیچوقت نتوانستم کنار جوی بدون جدول پارک کنم.

هیچوقت نتوانستم با دود سیگار حلقه بسازم.

هیچوقت نتوانستم یاد بگیرم چگونه شنا کنم!

هیچوقت نتوانستم با وجود عصبانیت بسیار در محل کارم سر کسی عربده بکشم!

هیچوقت نتوانستم حقم را به زور از کسی که آن را میل کرده بگیرم!

هیچوقت نتوانستم اندازه شکمم غذا بخورم!

هیچوقت نتوانستم (حتی در جلسات رسمی!) خیلی رسمی و با کلاس صحبت کنم!

هیچوقت نتوانستم لایی بکشم!

هیچوقت نتوانستم خودم را از هیجان دیدن دعوای دیگران محروم کنم!

هیچوقت نتوانستم توپ بدمینتون را با راکت از روی زمین بردارم.

هیچوقت نتوانستم از ورزش کردن لذت ببرم!

هیچوقت نتوانستم بیسکوئیت خوردنم را ترک کنم.

هیچوقت نتوانستم فشن بشوم!

هیچوقت نتوانستم موهایم را از 5 سانتی متر بلندتر نگاه دارم! 

هیچوقت نتوانستم وقتی پیشم نیستی غصه نخورم.

هیچوقت نتوانستم ثابت کنم که اندازه تمام دنیا دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:59  توسط نونا  | 

تغییر

نه! اینجوری نمی شود! دیگر نمی توانم ادامه دهم. باید به فکر چاره ای باشم.یک تغییر اساسی...
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:58  توسط نونا  | 

بهار

نزديك بهار كه مي شود به هم مي ريزم، ويران مي شوم.به ياد تمام لحظات خوشي كه در بهار جان گرفتند.نهم فروردين ۱۳۸۰ . بهترين روز زندگي من.....
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:20  توسط نونا  | 

یک داستان

مرد پکی به سیگارش زد و جرعه ای از لیوانش را سرکشید.مایع آتشین تا به معده اش برسد تمام حلق و گلویش را سوزاند. داشت دیوانه می شد.شب از نیمه گذشته بود و بچه ها و همسرش چند ساعتی بود که خوابیده بودند. اما او نمی توانست لحظه ای چشم برهم بگذارد.امشب برایش شب مهمی بود.باید تصمیمش را می گرفت.وضعیتی که در آن گرفتار شده بود دیگر از حد تحملش خارج شده بود. ماجرا از آنجا شروع شد که منشی اش استعفا داد و او که صاحب یک شرکت فعال طراحی بود مجبور شد منشی جدیدی استخدام کند.دخترک تازه وارد آنقدر لوندی کرده بود که دل و دین مرد را به باد دهد. دخترک می دانست چگونه باید در قلب یک مرد چهل ساله نشست.با عشوه هایش طرز راه رفتنش, نوع لباس پوشیدنش و حتی با خنده هایش حسابی مرد را از راه بدر کرد بود. اول با یک نگاه شروع شد اما مگر این نفس لعنتی آرام می گرفت,بعد دستانش را لمس کرد. چند ماهی که گذشت بوسه های گاه و بیگاهش شروع شد و حالا هر وقت که دفتر خلوت می شد دخترک تمام طنازیش را به کار می گرفت تا قدم آخر را بردارد. مرد اما مردد بود.نمی خواست همسرش را از دست بدهد. او به زندگیش عشق می ورزید.اما هر بار که با همسرش می خوابید, دخترک را به جای همسرش تصور می کرد. او عاشق شده بود و عشق و شهوت کافی بود تا زندگیش را نابود کند.شاید همسرش هیچوقت نمی فهمید.اما می دانست که اگر روزی بفهمد آبرویش بر باد می رود. مرد باید تصمیم می گرفت: یا آغوش دخترک را با تمام هیجانش انتخاب می کرد و یا زندگی خانوادگیش را با تمام سکون و خسته کنندگیش.فردا او و دخترک تنها بودند و مرد می دانست که دیگر تاب تحمل ندارد.سیگارش که تمام شد تصمیمش را گرفته بود.باید دخترک را اخراج می کرد و بعد با او می خوابید.اصلا صیغه اش می کرد. به این ترتیب هم به کام دل رسیده بود و هم خطر آبروریزی را از بین برده بود چون بعد از اخراج دخترک هیچکدام از پرسنل شرکت او را نمی دیدند تا موضوع لو برود. مرد آباژور را خاموش کرد و با لبخندی بر لب رفت تا بخوابد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:6  توسط نونا  | 

خرابکار حرفه ای (قسمت چهارم)

در چشمان ما نقشه های خرابکاری جدید موج می زند.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:6  توسط نونا  | 

معرفی فیلم

سه فیلم جدید دیدم:

۱)در شب مراسم اسکار فیلم  No country for old men را دیدم که مرا یاد مشق نوشتنهای بچگیم انداخت که هرجا که سخت بود را نمی نوشتم و به اصطلاح رج می زدم! آنقدر فیلم کشدار بود که هی می پرسیدم چرا تمام نمی شود؟؟؟! و جالب اینکه فردا صبحش فهمیدم اسکار را به عنوان بهترین فیلم از آن خود کرده است!!!

۲) A Mighty Heart با بازی و گریم فوق العاده آنجلینا جولی و فیلمنامه ای بر اساس یک داستان واقعی که انصافا قشنگ و تاثیرگذار بود و از آن فیلمهایی که حسش می کنی.قابلیت پخش در ایران هم دارد چون تقریبا اصلا صحنه نداشت .البته اگر مضمون اصلیش شامل سانسور نشود!!!

۳)علی سنتوری سومین فیلمی بود که دیدم. که البته تبدیل به سنتوری شده بود و حتی این نسخه زیرزمینی هم از چنگال قیچی سانسور جان سالم به در نبرده بود! والله من که چیزی خلاف عرف و شرع در آن ندیدم و نمی دانم چرا مجوز اکران برایش صادر نشده؟!!! آهنگهایش قشنگ بود. گرچه تمام هنریشگانش افتضاح بازی می کردند خصوصا بهرام رادان که نقش اصلی را بر عهده داشت! ولی چون من عاشق سنتورم خیلی قطعاتی را که می زدند دوست داشتم! در کل مثل اغلب فیلمهای ایرانی سر و ته نداشت! ولی خداوکیلی فیلم ساختن در ایران سخت است دیگر. همین را هم که این بندگان خدا می سازند باید برویم هزاربار خدا را شکر کنیم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:57  توسط نونا  | 

گاهی اوقات گذشته با یک تلنگر می آید سراغت و رسوب می کند، انگار تصميم رفتن ندارد و عذابت مي دهد. مي خواهي گم شوي،‌بروي جايي دور تا از دستش خلاص شوي اما ممكن نيست... گذشته روي روحت نشسته است و مثل جاي زخمي عميق ممكن است زير لباست پنهان باشد ولي وقتي عريان شوي انگار همين ديروز روي تنت نشسته باشد....حالا تصور كن در گذشته ات كسي بوده ( نپرس چه كسي) و وارد زندگيت شده و عذابت داده و آبرويت را برده و نابودت كرده و بارها و بارها و بارها نفرينش كرده اي و حالا می شنوی که دارد می میرد (به بدترین وضع ممکن) چه حسی داری؟ من خوشحال نشدم و برایش دعا کردم اما نبخشیدمش...تو گفتی می دانستی که عاقبتش همین است. اصلا در صدایت حسی ندیدم از نفرت یا شادی! اما من آرزو کردم کاش نفرینش نمی کردم و آنقدر جسارت داشتم تا ببخشمش.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:42  توسط نونا  | 

سالگرد ازدواج

با سمندون عزیزم (که حالا مجوز ورود دارد و با آن سرکار می روم) بعد از برداشتن خان داداش از محل کارش که تقریبا دو کیلومتر با محل کار بنده فاصله داره و بعد از گذران روزگار در یک ترافیک بسیار سنگین!!! بعد از خرید یک فقره کیک و بعد از طی مدت یکساعت و چهل دقیقه بالاخره به منزل پدرجان مشرف شدیم! یعنی ساعت شش و چهل دقیقه! بعد کیک خوردیم جایتان خالی(بنده مثلا رژیم دارم ها و قرار است ۹ کیلو کم کنم تا به وزن مانکنی برسم!!!) بعد پسرمان دوباره خل شد و شروع کرد به عربده کشیدن و خودش را پرت کردن و سر به زمین کوباندن و از این برنامه ها که هرشب داریم! چون چشمش به من افتاده بود و اومایش را می خواست و اومای بیچاره که هم می خواست کفش بخرد و هم مثلا شب پنجمین سالگرد ازدواجش بود و هم یکساعت و چهل دقیقه نیم کلاچ رانندگی کرده بود تقریبا داشت می مرد ! اما پسری طلا طلا به بغل هیچکس رضایت نمی داد و اوما با یک شیشه شیر و میمی (پستونک!) رفت داخل اتاق و پس از کلنجار رفتن فراوان و بازیهای احمقانه روشن و خاموش کردن انواع چراغهای داخل اتاق و بازی با شانه مامان پوری و گرگم به هوا و قلقلک و هزارتا جنگولک بازی دیگر پسری را خواباند و شیرش را داد و بعد از اینکه مطمئن شد پسری خواب پادشاه هفتم را هم دیده است ساعت ۸:۳۰ به همسر گرامی اعلام کرد که علیرغم خستگی مفرط و نیاز مبرم به خواب دیرشان شده است! اوما یک شیشه شیر هم در یخچال گذاشت برای احتیاط و سفارشات لازم را به والدین گرامی کرد و راهی شد و بعد از خرید یک فقره کفش (که خیلی هم گران بود!) ساعت ۱۰ موفق به ورود به رستوران البرز شدند و جایتان خالی که چه قیامتی بود و چه شلوغ و فقط یک میز دم در خالی بود که اوما رویش ولو شد! علیرغم اینکه خانم مهماندار می گفت جایش بد است! تا ساعت ۱۰:۴۰ شام طول کشید و اوما یک ظرف یکبار مصرف هم گرفت و بقیه غذایش را جهت ناهار فردا داخل آن ریخت(چون به علل سلامتی چند وقتی است از خوردن غذای شرکت امتناع می کند!) و خلاصه ساعت نزدیک ۱۲ بود که اوما غش کرد و خوابید و از ساعت ۴ تا ۵:۳۰ بامداد پسری که خوابش حسابی کامل شده بود سرحال و شادان با اومای بدبخت خوابالود گرگم به هوا بازی کرد و ماچش کرد و بغلش کرد و هرچه اوما التماس کرد که به خدا آرمان جان من خوابم می آید زیر بار نرفت تا ساعت ۵:۳۰ اوما بعد از تکان دادنش روی پا به مدت نیمساعت خواباندش و یک شیشه شیر هم بهش خوراند! و ساعت ۶:۳۰ هم بلند شد و با خان داداش راهی کار شدند.شب سالگرد ازدواج جمعا ۵ ساعت خوابیدم که البته خیلی هم کم نیست! ولی دلم می خواست به جای شام می خوابیدم!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 8:12  توسط نونا  | 

سالگرد ازدواج

امروز به مناسبت سالگرد ازدواجمان قراره شام بریم بیرون.البته بعد از دو در کردن آرمان!  آرش هم که حسابی از تیپ کلفتی من لجش گرفته تهدیدم کرد که منو بااین ریخت و قیافه ای که میرم سر کار هیچ جا نمی بره! منم امروز صبح به خودم رسیدم و کمی تا قسمتی بهتر از روزهای پیش اومدم. تازه یه شال هم گذاشتم تو ماشین که شب به جای مقنعه ام سرم کنم.حالا تو شرکت بیا و تماشا کن... همه یه جورایی با لبخند نگاهم می کردند و بعضیها هم که خیلی کنجکاو شده بودند می پرسیدن خبریه؟؟؟! ای خدا چقدر جواد بودن بده ها!تا یه کم مرتب می شی صدای همه در میاد! حالا ببین اگه فشن بشم چی میشه!!!! البته بنده که نه استعداد فشن شدن دارم و نه وقت و حوصله شو! حالا خداکنه آرش منو ببره ددر! آخه به خدا جوادها هم دل دارند!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 8:45  توسط نونا  | 

آرمان بلاچه!

بلاچه من مردی شده برای خودش! ۷ کلمه معنی دار می گویدو بقیه چیزها را با اشاره حالیمان می کند.اعضای بدنش را می شناسد و اسم عضو شریف را هم یادگرفته است!!!وقتی دارم پوشکش را عوض می کنم می گوید جیش! که یعنی جیش کرده ام.سر و چشم و زبان و دندان و دست و پا را هم می شناسد.اسم اشیا را می داند و یکی از اسباب بازیهای مورد علاقه اش کنترل تلویزیون است!به کلید می گوید کی! (بچه ام حسابی فرنگی شده!) پدرش ددی است و منم که اوما معرف حضورتان هستم! چالاپ و چالاپ ماچمان می کند و خلاصه نیازی به حمام نداریم چون هر روز دوش می گیریم!!!پسری طلا طلا فوتبال هم بازی می کند! توپش را با پا شوت می کند و دنبالش می دود! عاشق کفگیر و ملاقه است! از ماشین لباسشویی می ترسد.خلاصه مردی شده برای خودش! 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:31  توسط نونا  |