تبليغاتX
مهربانو

مهربانو

زندگی

آرزوهای لذیذ من!!!

یک آدم شکمو که مجبور شده در راستای کاهش 9 کیلو از وزنش رژیم بگیرد و بعداز گذشت 2 هفته تنها موفق به کم کردن 0.5 کیلو شده آرزوهای متعددی دارد! آرزو دارد خوراکیهای زیر فاقد هرگونه کالری بودند! چون آدم مذکور حسابی هوسشان را کرده است!:

-یک لیوان چای شیرین تازه دم با نان بربری داغ و خامه عسل!

-یک پیتزای خانواده! ترجیحا مخلوط یا مخصوص یا سوسیس دار!

- یک رولت 1 کیلویی شکلاتی!

-یک لیوان گنده میلک شیک!

- یک جعبه پر شیرینی دانمارکی!

- یک بشقاب پر لوبیا پلوی قرمز چرب و خوشمزه!

-یک عالمه ته دیگ ماکارونی!

-یک قرمه سبزی مشتی جا افتاده با برنج زعفران زده و یک لیوان پر دوغ با یخ!

-یک دست چلوکباب کوبیده با زرده تخم و کره !

آدم شکمو از یادآوری این همه غذای لذیذ و این مطلب که مجبور است تا اطلاع ثانوی رژیم 1000 کالریش را رعایت کند غمباد گرفته است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:7  توسط نونا  | 

7 آرزوی محال در سال 87!

7 آرزوی محال من در سال جدید:

1)مردان مملکتم به زنان احترام بیشتری بگذارند و در هنگام دعوا با یکدیگر پایین تنه خواهر و مادر طرف مقابل را وارد معرکه نکنند!

2)دولت با سرمشق قرادادن کشورهایی مشابه مالزی-ترکیه و امارات متحده عربی با جذب سرمایه های خارجی زمینه رشد اقتصادی کشور را فراهم کند.

3) همه مردم ایران از هر قشر و با هر عقیده ای اعم از مذهبی و لائیک و سنتی و مدرن به عقاید همدیگر احترام بگذارند و اینقدر محض رضای خدا همدیگر را تحقیر و تهدید نکنند!

4) دولت سانسور فیلم ها – مطبوعات- اینترنت و غیره را بیخیال شود!

5)معیار کارایی هر فرد راندمان وی باشد نه ساعات اضافه کاری او!

6)همه مان به محیط زیست بیشتر توجه کنیم.

7) زنان هم حقوقی مساوی مردان داشته باشند.(اعم از دیه- سهم الارث –حق طلاق و حضانت فرزندان و ...)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 23:4  توسط نونا  | 

یک پیشنهاد

پیشنهاد می کنم نام روز سیزدهم فروردین ماه (همان سیزده به در خودمان!) از «روز طبیعت» به روز «ریدن به طبیعت» تغییر کند!
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:56  توسط نونا  | 

دردسر

سردرد امانم را بریده! گمان کنم توصیه دکتر را در خصوص ام آر آی باید جدی می گرفتم.هرچه هست در طرف چپ مغزم جاریست! انگار نیمه چپ را نداشته باشم.چشمم-گوشم و تمام قسمت سمت چپ سرم درد می کند.با سرگیجه شروع شد اوایل و حالا درد هم اضافه شده.بعد از تعطیلات جهت جلوگیری از دچار شدن به سرنوشت عمه کتی آقای رئیس! که بقای عمر شما باشد مرحوم شد حتما سری به یک دکتر مجرب می زنم! و باور کنید اصلا هم نمی ترسم!!!  

آرمان را بردیم سیرک! نتیجه قابل پیش بینی بود.خیلی خیلی ترسید و در ده دقیقه اول در اثر فریادهای گوشخراشش سیرک را ترک کردیم و ماتحتمان هم آتش گرفت از اینکه موفق به دیدن آن نشدیم! پسری طلا طلا اخلاق مخلاق نداردها! اصلا اهل هیجان هم نیست. از محیطهای تاریک و پر سر و صدا متنفر است! با همان بیبی تی وی با برنامه های آرامش عشق می کند و از بودن در هوای بهاری در فضای سبز اطراف منزل هم به قدر کافی کیفور می شود!اصلا ما بیماریم که می خواهیم به زور به این بچه بینوای صلح طلب محافظه کار هیجان رفتن به سرزمین عجایب و سیرک و مهمانیهای شلوغ و پلوغ را تزریق کنیم!

یک اتفاق خجسته دیگر هم افتاد که البته از قبل پیش بینی میشد ولی چون زیاد به من مربوط نیست نمی نویسمش! امر خیری در جریان است خلاصه! مبارک باشد ان شاء الله! ما از رژیم که خارج شویم برای تناول هرگونه شیرینی اعلام آمادگی می کنیم و اگر حساب کتابهایمان جور در بیاید این ۹ کیلوی باقیمانده را تا اواخر خرداد کم می کنیم!گرچه شنیدیم طرفین چندان عجله ای هم ندارند! و یک تکه آبدار هم از والده محترمه که همیشه با نیش و کنایه هایشان بنده را مورد مرحمت قرار می دهند شنیدیم در این راستا! (که مثل خودت دیگه هی می گفتی زوده زوده!) البته در آن هنگام بنده بیست و سه ساله بودم نه بیست وهفت ساله!البته بنده هیچگاه خودم را با آن زوج محترم مقایسه نمی کنم چون ایشان روی فرق سر ما جا دارند و اصلا بنده سگ کی باشم که از این غلطهای زیادی بکنم؟؟؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 16:50  توسط نونا  | 

مادر بودن

اینبار می خواهم از احساسات مادرانه بنویسم.احساساتی که شاید بی احساسترین آدمها (مثل خودم) را هم تحت تاثیر قرار دهند.احساس یکی بودن با موجودی که از وجود خود آدم متولد می شود. انگار نه دو نفر که یک نفر باشی.وقتی شیر می خورد هر چه بخوری را می گیرد.غذاهای ادویه دار یا نفاخ یا سرد و گرم همه رویش تاثیر دارند.وقتی بزرگتر می شود (و عقل رس تر) بیشتر عاشقت می کند. وقتی در مقام یک مادر دعوایش می کنی یا حتی تنبیهش می کنی باز هم به آغوش تو پناه می آورد. چند روز پیش به آرش می گفتم که تنها کسی که بی ریا عاشق من است آرمان است.بدون هیچ چشمداشتی-بدون توقعی از محبت و رسیدگی- با گریه هایم غمگین می شود و با عقل کودکانه اش با بوسه هایش آرامم می کند و حواسم را پرت می کند.وقتی غمگینم موهایم را نوازش می کند و وقتی شادم با من شاد است و خوشحالترم می کند با قهقهه هایش و شیرین کاریهایش. با هم بودن برایم بزرگترین لذت است و باور کنید اگر می توانستم قید کار کردن و سر کار رفتنم را می زدم و نه اینهمه عذاب به این بچه بیچاره می دادم و نه خودم را ملامت می کردم به خاطر بی توجیهایم نسبت به او. عشق به فرزند با عشق به همسر از آنجا متفاوت است که مسئولیت دارد.مسئولیتی بزرگ برای تربیت یک شهروند خوب- یک انسان کامل و موفق و دلبستگیش به نظرم نباید آنقدر زیاد باشد که در موقع پرکشیدن و رفتن این جوجه کوچک که در آینده ای نه چندان دور مرغی می شود برای خودش ویرانمان کند.این خانه خانه ماست و مهمانی داریم که عاشقانه دوستش داریم و می دانیم روزی برای خودش خانه ای خواهد داشت و عشقی.آرش به آرمان باباکوچولو می گوید.عاشق این واژه ام! امیدوارم بتوانیم با محبت خانه مان را به بهترین محل برای پرورش فرزندمان بدل کنیم.
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 22:52  توسط نونا  | 

شاد زی!

نمی دانم واقعا ما چرا اینطوری هستیم؟؟؟ اصلا بلد نیستیم از زندگیمان لذت ببریم! هرجا هم که می رویم این غمباد مزمنمان خودش را بروز می دهد! یک سفر چند روزه به شمال داشتیم.خوش گذشت اما شاید اگر مثل بقیه مردم دلمان خوش خوشک می شد خوشترمی گذشت.در راه از دیدن آنهمه نایلون و آشغال در دامن طبیعت و مردمانی که از ماشینهای ۵۰-۶۰ میلیون تومانیشان پوست نارنگی و بطری آب معدنی پرت می کردند وسط جاده حالمان اساسی گرفته شد.آنجا بهترین تفریحمان خواندن هفته نامه ای بود در مقایسه با خزعبلاتی که در مملکت بینوایمان مجوز چاپ می گیرد نسبتا خوب! اما پر از غلط املایی و به گمانم ویراستاری نشده که غمبادمان را دوچندان کرد وقتی دید صاحبنظران هنر و اندیشه و فرهنگ و اقتصاد و سیاست را در خصوص سال ۸۷ خواندیم و برایمان مسجل شد که نباید امیدی به بهبود اوضاع داشته باشیم! صحبتهای خانوادگیمان دور و بر مسایلی ناامید کننده ای گذشت از شرایط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه مان! فوتبال مسخره ای را دیدیم که ۲-۲ مساوی کردیم و باز داغ دلمان تازه شد از سوء مدیریتها و پارتی بازیهای رایج!!!! مردمی را دیدیم که در هر پارک و جلوی در هر منزلی چادرشان را علم کرده بودند و دلشان از ما که جایی داشتیم برای اقامت بسیار خوشتر بود و لبشان خندانتر و حالشان به مراتب بهتر!باور کنید ما غمگینان در اقلیتیم!
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 9:26  توسط نونا  | 

سال نو

من آدمی هستم دچار غمباد مزمن! و عاشق عید و عیددیدنی و خاله بازیهای مخصوص عید که صبح شما می روید منزل کسی و عصر آنها می آیند بازدید شما ودر ایام عید ۵۵۵ هزار مرتبه همدیگر را می بینید! و در ایام سال اصلا سراغی هم از هم نمی گیرید و همین دیدنها برایم کافیست و لذت وافری از آنها می برم.خصوصا وقتی آنهایی  را که خیلی دوستشان دارم می بینم.ولی غمباد هم می گیرم وقتی یاد کسانی می افتم که چقدر جایشان خالیست تا به دیدنشان برویم. کاش می شد برایشان نامه نوشت یا اس ام اس زد یا ای میل فرستاد که چقدر دلمان می خواهد بودید تا روز اول عیدی به دیدنتان می آمدیم و برایتان یک گلدان گل می آوردیم.آنهایی را که امرزو خیلی یادشان بودم به ترتیب می نویسم:

۱-مادربزرگ مرحومم که سال ۷۴ براثر سرطان سینه و سکته مغزی درگذشت.(در سن ۸۰ سالگی)

۲- خاله مهربان پدرم که سال ۸۲ بر اثر کهولت سن مرحوم شد.(۱۰۶ سالی عمر کرد البته!)

۳- خاله عزیر مادرم که سال ۷۸ بر اثر سکته قلبی مرحوم شد(در سن ۸۲ سالگی)

۴-دخترعموی مادرم که سال ۸۲ بر اثر سرطان خون مرحوم شد.(شصت و اندی سال از عمرش گذشته بود.)

۵-خاله نازنینم که گرچه در زمان حیاتش رابطه خوبی با او نداشتم (از بس خدابیامرز مردم آزار بود!) ولی انگار همیشه با من باشد خیلی زنده حسش می کنم و سال ۸۵ در اثر سکته مغزی در ۷۲ سالگی درگذشت.(روز چهلمش من فارغ شدم).

۶-پدر آرش که گرچه قبل از آشنایی ما مرحوم شد(درسال ۷۹) ولی همیشه آرزو داشتم می دیدمش.(او هم در اثر بیماری قلبی در ۷۷ سالگی مرحوم شده بود)

عمر فک و فامیل ما رو حال کردین!!!مینا جونم بیخود نیست من حداقل رو هشتاد حساب می کنم دیگه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 22:46  توسط نونا  |