تبليغاتX
مهربانو

مهربانو

زندگی

علت سانسور وبلاگ

برادرم خیلی درگیر است.مسائل مربوط به مشکلاتی که برایش پیش آمده را هم از لحاظ جسمانی و هم از لحاظ روانی باید مدیریت کند. خودتان بهتر می دانید که اگر آدم فعالی باشید و یکباره پیشامدی برایتان حادث شود که باعث گوشه گیریتان از فعالیتهای روزانه گردد چه اندازه فشار روانی و استرس به شما تحمیل می کند ،خصوصا اگر چندین و چند کار نیمه تمام هم داشته باشید. در جريان تمام نوشته ها و كامنتهايم بود و از من خواهش كرد در اين وبلاگ هيچ جمله اي در موردش ننويسم. به عنوان يك خواهر با توجه به اينكه شرايطش را درك مي كنم حداقل كاري كه مي توانستم بكنم حذف نوشته هاي قبليم بود.ماه رقصان عزيز من هم آرزو مي كردم هيچكدام از اين اتفاقات بد چندهفته اخير نيفتاده بود اما متاسفانه حقيقت تلخ است و قادر به حذف پيشامدها نيستم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 14:13  توسط نونا  | 

علايق سينمايي

از علايق سينمايي نوشتن البته كار سختيست! خصوصا اگر هفته اي ٢-٣ تا فيلم ناب ببيني كه حداقل يكيشان خيلي به مذاقت خوش آمده باشد.

 

هنرپيشه هاي مرد به ترتيب: جورج كلوني عزيز دلم!، ريچارد گر، دنزل واشنگتن،  جاني دپ، آل پاچينو

هنرپيشه هاي زن: شارون استون،جودي فاستر،  آنجلينا جولي، مريل استريپ و داكوتا فنينگ (دخترك افسانه اي فيلمها!)

 

متاسفانه بنده به عنوان يك عنصر غرب زده بي تربيت به هيچ فيلم و هنرپيشه ايراني هيچگونه ارادت ويژه و غير ويژه اي ندارم!!!!

راستي يك فيلم ايتاليايي ديدم به اسم غريبه كه خيلي قشنگ بود.توصيه اش مي كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:20  توسط نونا  | 

من اسم دارم به خدا!

وبلاگ مادرها را که می خوانی همه از احساساتشان می نویسند.احساساتی که مشابهند و در اکثر مادرها غلبه ای از وجود بچه شان را می بینی. مثل پرشنگ که خود را مامان سروین می داند. یا مثلا مامان سینا یا مامان طه. اما من خودم را با اسم و فامیلم می شناسم.آرمان که بیمارستان بستری بود برای دو روز مامان آرمان شدم. چندان از اسم جدیدم راضی نبودم! انگار هویتم زیر سوال رفته باشد.یاد این زن قدیمیها افتاده بودم که به اسم پسر ارشدشان صدایشان می زدند مثلا ننه حسن!!! مامان آرمان بودن بالاترین لذت زندگی من است ولی نمی دانم چرا با اینکه مامان آرمان معرفی شوم چندان راحت نیستم!؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 17:37  توسط نونا  | 

!Hey You

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:52  توسط نونا  | 

سفر

۸ سال پیش رفته بودی سفر، يادت مي آيد؟آنقدر دلتنگت شده بودم كه خدا مي داند.روزي كه برگشتي در پايتخت قرار گذاشتيم و وقتي ديدمت فارغ از آدمهاي دور و بر پريدم در آغوشت.دلم مي خواست مي بوسيدمت ولي خيلي خودداري كردم... شنبه شب كه موعد آمدنت بود  ساعت ۳ از خواب بيدار شدم.هر كاري كردم خوابم نبرد. يكهفته بود كه نديده بودمت و ۸۰ برابر بيشتر از ۸ سال پيش دلم برايت تنگ شده بود....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 8:22  توسط نونا  | 

بازی جدید!

نوشتن نظر راجع به پیوندهای وبلاگ بازی جالبیست. حداقل برای خودمان روشن می شود که چه چیزی باعث برقراری این پیوند شده است!:

-سروین: خاطرات دوران دانشجویی ر ابرایم زنده می کند.

-ماه رقصان: زنی فعال، پويا، عاشق، اهل دل و از همه مهمتر دوست مينا!

- يك عالم و يك آدم: يك دوست خيلي خيلي خوب، يك همكار نمونه، خيلي درونگرا، به قول مينا باقلوا!!!، كاري، باسواد، فعال و عزب!

-توكاي مقدس: يك معمار حرفه اي،كمي تنبل!، سيگاري، نه خيلي دموكرات!، اهل چالش و طناز!

-چپ كوك: يك معلم نسل امروز، خلاق، داراي ديدگاهي بديع نسبت به مسايل دور و بر، داراي استعداد خارق العاده نوشتن و جذب خواننده براي متون طولاني!!!

-زن قدبلند: زن كه نه ! دختري خلاق، ساده، مهربان، رك و طراح. كمي نا اميد است ولي نوشته هايش چون از دل بر مي آيد بر دل مي نشيند.حالا خدا وكيلي نگفتي قدت چند سانت است؟؟؟!

-اين منم وستا: زني است از نسل قبل از من.نسل سوخته. نوشته هايش دلنشين است.ديد عميقي دارد .تلخ مي نويسد.

يه ليوان، پر از خالي: يك پسر جوان مخالف! با حس طنز،اصفهوني!، هم رشته اي خودم و البته چندين و چند سالي كوچكتر!!!

البته شايان ذكر است بنده وبلاگهاي متعددي را مي خوانم كه همه را لينك نكرده ام.بعضيها به خاطر پاره اي ملاحظات!!!‌ و بعضيها هم چون خيلي دير به دير مي نويسند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:20  توسط نونا  | 

ماهیها

دیروز سرگرم آشپزی و رتق و فتق امور آشپزخانه بودم و زیر چشمی هم  آرمان را که در هال برای خودش بازی می کرد زیر نظر داشتم که خرابکاری جدی ای نکند که دیدم ای  جعبه دستمال کاغذی را از روی میز ناهارخوری برداشته و زیر پایش کوهی از دستمال درست کرده، دعوايش كردم و خرابكاري اول را جمع و جور كردم.تازه برگشته بودم به آشپزخانه كه ديدم صداي خش خش مي آيد ديدم بعله فيش حقوق مرا ساندويچ كرده و دارد مي خورد! دوباره برگشتم و دعوايش كردم و برگه را از دستش گرفتم و گذاشتم داخل كشو و برگشتم سر كارم كه با صداي وحشتناك شكستن چيزي و جيغ آرمان سرم را بلند كردم و ديدم بعله حاج آقا كار خودش را كرده و تنگ ماهي را از روي ميز ناهارخوري كشيده پايين و تنگ افتاده رويش و شكسته. با دو پرش خودم را رساندم بهش و پايم هم با شيشه ها بريد و شروع كردم به عربده كشيدن و كتك زدنش!ّ كه چند دفعه بايد بگم دست به چيزي نزني! او هم زد زير گريه و خلاصه در عمليات امداد و نجات ماهيها را نجات دادم و پاي آرمان را چك كردم كه نبريده باشد و آب روي فرش را تا جايي كه مي شد تميز كردم و با بدبختي شيشه خرده ها را جمع كردم و در تمام اين مدت داشتم سر آرمان داد مي كشيدم و او هم گريه مي كرد.بدون اينكه شير بخورد خوابيد و تا نصف شب هم هق هق مي كرد.دلم برايش نسوخت چون كار اشتباهي كرده بود و از حالا بايد يادبگيرد خيلي از وسوسه ها هزينه هاي بالايي دارند. لوس كردن با محبت دو چيز متفاوت است!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:46  توسط نونا  |