ظرفها را که شستم- دو لیوان کاپوچینو درست کردم و ولو شدم روی مبل- کوسن را گذاشتم زیر سرم و مجله ام را گرفتم دستم و غرق خواندن شدم.همسرم مشغول تماشای اخبار بود و پسرکم با پستانک جدیدش سرگرم! چند مقاله ای خواندم و رسیدم به مقاله ای در مورد ماندلا و هشت اصلی که نویسنده در مورد رهبری او نوشته که از نظرش باید الگوی رهبران سایر کشورها باشد.ناخودآگاه رئیسم را (در مقام رهبر یک سازمان صد واندی نفری) با معیارهای مقاله محک زدم. نتیجه تاسف آور بود و یاد محل کارم افتادم که چقدر خسته فرسوده ام کرده! یاد ایام نوجوانیم افتادم که چه اندازه پرانرژی و سرزنده بودم و چقدر مادربزرگم را میخنداندم وقتی هر روز با کوله باری از جوکهای جدید می آمدم سراغش! یاد سال آخر دبیرستان- که انصافا خاطره انگیزترین سال زندگیم بود و شادترین لحظاتی که با بهترین دوستانم داشتم. یاد روزی که از مدرسه فرار کردیم و رفتیم به مراسم یادبود مهندس بازرگان در حسینیه ارشاد! چند دختر مدرسه ای با مانتو و مقنعه سورمه ای در خیل عظیم آدمهای مسنی که ما از قماششان نبودیم! یاد تمام نوشته های ایام نوجوانیم. از کی عوض شدم؟ از دانشگاه ... از ایامی که برایم تلخترین بود. ایام اسارت در قوانین دست و پاگیر و معاشرت با آدمهایی که از همه نظر با من متفاوت بودند.از آنجا بود که شروع به تعدیل خودم کردم و یاد گرفتم که باید خصوصیات جامعه پسند داشته باشم.خودسانسوری را یاد گرفتم و فهمیدم که با پسرها باید جور دیگری رفتار کرد چون آنها پسرند! مثلا نباید با آنها خیلی صمیمی شد یا حتی بهشان سلام کرد! با ممنوعیتها آشنا شدم و رفته رفته عوض شدم. چند درجه افسرده شدم.یاد گرفتم به همه اعتماد نکنم. با همه معاشرت نکنم. همه جا همه چیز را نگویم و خیلی چیزهای دیگر.در اولین تجربه کاریم یادگرفتم چگونه کارم را بزک کنم و از حیطه مسئولیتهایم دفاع کنم.چگونه مدیریت کنم و با روشهای مختلف زیرآّب زنی و دفع زیرآب زنی آشنا شدم. بازهم کمی تعدیل شدم یاد گرفتم بلند نخندم. با همکارانم خیلی صمیمی نشوم! بیشتر خودم راسانسور کنم. خیلی حرفها را نزنم و یاد گرفتم که چگونه از ساده ترین چیز برای آدم حرف در می آورند! با آدمهای جسور و مفتش آشنا شدم! با انواع روشهای خاله زنک بازی و اینکه چگونه در دام خاله زنکها نیفتم. در محل کار دومم خیلی چیزها یاد گرفتم. من که 27 ساله بودم با تجربه کاری چهار و نیم سال و (در محل کاری قبلیم)ریاست بر واحدی که قلب تپنده تولید بود یکباره کاری بر عهده ام گذارده شد که با آدمها در ارتباط باشم. آدمها را فیلتر کنم. برای آنها حقوق و مزایا تعیین کنم. طبق دستور اخراجشان کنم. قرادادشان را کم و زیاد کنم. بدیهیست در چنین پستی تعداد دشمنان از دوستان به مراتب بیشتر است. در این سمت یاد گرفتم خودم نباشم. خودم را له کنم. با کسی در ارتباط نباشم. با کسی حرف نزنم مبادا کلامی از دهانم بپرد که آتشی بیفروزد. به درد دلها گوش کنم. آنها را نه تائید کنم نه تکذیب . مسئولیت تمام تصمیم گیریهای شایسته و ناشایست را در حوزه منابع انسانی بر عهده بگیرم. ملت را بپیچانم! خودم را به شدیدترین صورت ممکن سانسور کنم. به هیچکس اعتماد نکنم! تاکید موکد داشته باشم بر این بحث که در سیاست الاغی بیش نیستم! (تا هرگونه اتهام وابستگی به هر جناحی را رد کرده باشم!) . ظاهری همانند حاجیه خانمها داشته باشم با بیشترین تاکید بر حفظ شئونات اسلامی.(تا مبادا پرونده ای برایم درست شود که اخلاقیاتم را زیر سوال ببرد!). حدالمقدور هیچ کلامی از زندگی خانوادگیم بیان نکنم. آتو دست کسی ندهم. به ظاهر افراد اعتماد نکنم. مطمئن شوم که همه نقاب بر چهره دارند و در مملکت ما منفعت طلبی فردی صرف حاکم است و هرکس تنها به نفع خویش می اندیشد و بس. یاد گرفتم انواع و اقسام فحشها و تهمتها را تحمل کنم. بار سنگین پرونده ای را به دوش بکشم که از من دیوی خبیث می ساخت چون به کسی رشوه ندادم و باندبازی نکردم! یاد گرفتم آدم سالم به درد این مملکت نمی خورد! یاد گرفتم تاوان اشتباهات دیگران را بپردازم. یاد گرفتم به تنهایی خو کنم و قدرش را بدانم.حالا تبدیل به موجود افسرده ای شده ام که با قدرت روانی منفی هر روز مثل یک کارمند وظیفه شناس در محل کارش حاضر می شود و مثل سگ می دود تا بعدازظهر و با اشتیاق بر می گردد خانه تا دوباره خودش شود!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:42  توسط نونا
|
آدمها پلید شده اند. دلم می خواهد از دستشان فرار کنم و بروم در جایی دور مثل جزیره سریال گمشده. جایی که هیچکس نباشد تا توپش را در زمینم شوت کند. جاییکه به ازای انجام شرح وظایفشان که بابتش حقوق می گیرند از شما توقع انجام دادن کاری خلاف قانون نداشته باشند.جایی که منافع جامعه شان را به منافع شخصیشان ترجیح بدهند و همدل باشند. جاییکه یکبار هم که شده ما باشند نه من!!!! نمی دانم اصلا چنین جایی وجود دارد یا نه!

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:48  توسط نونا
|
خسرو شکیبایی هم رفت. به همین سادگی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:45  توسط نونا
|
باباهای مهربون روزتون مبارک! اول از همه روز بابای خودم مبارک!

که سفارش داده بود فردا از صبحانه تا شام در خدمتشان باشیم! (آخه بابام مدل پدرسالاره ، از زندگي دسته جمعي خيلي لذت مي بره!!!

) طفلکی وقتی بهش گفتم فردا باید برم سر کار و جلسه دارم کلی حالش گرفته شد!!!

بعد هم روز بابا آرشی مبارک که کلی به پسر طلاطلاش می رسه!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:51  توسط نونا
|
الا بذکر الله تطمئن القلوب.
تنها با یاد خدا دلها آرام می گیرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:12  توسط نونا
|
نمی دانم چه واقعه ای پیش آمده که تمام نانواییهای محله ما اعم از لواش و تافتون و سنگک تصمیم گرفته اند تغییر کاربری بدهند و تبدیل به نانوایی بربری شوند!!!حالا ما در محله مان تنها یک نانوایی لواشی داریم و ۸ تا بربری فروشی!!!! معلوم است اگر لواش خور باشید مجبورید ساعتها در صف بایستید دقیقا مثل دیروز بنده که ساعت ۶ که از سر کار برگشتم ، از ساعت ۶:۱۵ تا ۷ در صف بودم و در همین حال داشتم مجله می خواندم که یک دختر بيست و يكي دو ساله چاق خپل پرید جلویم و گفت خانم می تونم مجله تونو ببینم. من هم که تازه مشغول شده بودم گفتم بفرمایید. نگاهی به مجله کرد و گفت حوادث نداره؟؟؟ گفتم از نوعی که شما می خواهید خیر ،قطعا نداره! ورقي به مجله زد و گفت چرا عكساش اينطوريه؟ گفتم چه طوريه؟ گفت من مجله رو براي عكسهاش مي خرم .اين چرا عكس درست و حسابي نداره؟ گفتم عكس كه داره. خب عكسهاش مربوط به خبرهاشه ديگه. گفت من مجله خانواده مي خونم. اين چنده؟ گفتم ۱۵۰۰ تومنه. گفت اووووووه چقدر گرون من كه دلم نمياد ۱۵۰۰ تومن بدم اين آشغالها رو بخرم! نه جدول داره نه حوادث نه عكس! به چه دردي مي خوره؟ منم گفتم اگه مجله خانواده مي خونين اين قطعا به درد شما نمي خوره! ولي واقعا متاسفم كه اين مجله رو آشغال مي دونين! تازه مي خواستم يه نطق غرا هم برايش بكنم از لزوم آگاهي افراد نسبت به مسايل سياسي و فرهنگي و اجتماعي دور و ورشون كه ديدم حداقل تو صف نونوايي جاش نيست! واقعا متاسفم در مملكتي زندگي مي كنم كه آدمهايش اين اندازه احمقند!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:45  توسط نونا
|
در شرکت قبلی همکاری داشتیم به اسم آقای غلامپور.آقای غلامپور یک مهندس با سابقه بود که قبل از انقلاب از انگلستان در رشته مهندسی برق فارغ التحصیل شده بود. مرد جالبی بود. به غایت تنبل و تپل و خوش قلب.آقای غلامپور معاون مدیر تولید بود و من در سمت رئیس برنامه ریزی زیردستش به حساب می آمدم. کار اصلیش خرید ماشین آلات و تجهیزات بود و رئیس کمیته ایمنی و بهداشت شرکت.شرکتی که حدود ۹۰۰ نفر نیرو داشت با دو کارخانه عظیم! آقای غلامپور مثل لکوموتیو سیگار می کشید و وقتی با دقت روی مساله ای فکر می کرد گوشه روپوش کارش را می جوید! از شلختگی لنگه نداشت و روی میزش شتر با بارش گم می شد! خیلی خوش صحبت بود و با لهجه غلیظ شمالی خاطرات جالبی می گفت . تکیه کلامش هم مثلا بود با سکون ث! از دیماه ۸۳ که کارم را عوض کردم همیشه به من سلام مخصوص می رساند و احوالپرس بود.من هم هروقت سری به محل کاری قبلیم می زدم با دیدنش خیلی خوشحال می شدم. سن و سالمان به هم نمی خورد ولی خیلی با هم دوست بودیم!
آقای غلامپور را روز پنجشنبه در کارخانه برق سه فاز می گیرد. صورت و سینه اش سوخته و چشمانش آسیب دیده اند. ممکن است برای همیشه بیناییش را از دست بدهد. امروز حالم خیلی گرفته بود! از وقتی شنیدم دارم گریه می کنم! آقای غلامپور مرد خیلی خوبیست برایش دعا کنید تا باز هم بتواند دنیا را ببیند.آخرین عکسی که ازش داشتم را می گذارم. نفر وسط آقای غلامپور است وقتی سالم بود.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:19  توسط نونا
|
سعی میکنم شاد باشم.باور کن سعی می کنم وگرنه هیچ انگیزه ای جهت شاد بودنم ندارم!!! فقط به خاطر شماها سعی می کنم شاد باشم و ادای آدمهای راضی و خوشحال را در بیاورم. سعی می کنم از وقتی می رسم خانه تا شب هزار بار ببوسمتان تا باور کنید عاشقتان هستم و چون عاشقتان هستم و دوست ندارم ناراحتتان کنم ادای آدمهای راضی و خوشحال را در می آورم. سعی می کنم فکر نکنم ولی هزارتا فکر جورواجور در مغزم دور می زند برنامه های زندگیم و کارم را مرور می کنم و چون تو همیشه از قیافه متفکر من ناراحت می شوی و غصه می خوری که چرا اینقدر فکرهای الکی میکنم پس به خاطر تو هم که شده سعی می کنم ظاهرم را حفظ کنم و ادای آدمهای راضی و خوشحال را در بیاورم! باور کن می ترسم اینقدر ادای آدمهای راضی و خوشحال را در می آورم دیگر یادم برود خودم چه بودم:راضی بودم یا ناراضی- خوشحال بودم یا غمگین؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:7  توسط نونا
|
نرم افزار همکاران سیستم گزارش ساز دارد و من در شرکت در نقش گزارش ساز آقای رئیس در زمینه منابع انسانی عمل می کنم تا تصمیم گیریهای مهم در این حوزه با ارزش بر اساس گزارشات گهربار بنده ساخته شود.تعدادی از این گزارشات عبارتند از:
۱- گزارش افرادی که انگشت شست پایشان ۱ سانتی متر از انگشت کوچک پایشان بلندتر است.
۲-گزارش افرادی که قدشان از ۱۷۰ سانتی متر بلندتر است.
۳-گزارش افرادی که در سال ۸۴ روزی دوبار از سرویس بهداشتی استفاده می کردند و نمودار مقایسه ای فرکانس استفاده از دستشویی برای همان افراد در سالهای ۷۵ و ۷۶.
۴- گزارش افرادی که روزی دوبار انگشت اشاره شان را داخل بینی مبارک می کنند و مقایسه تعداد این افراد با کسانی که این کار را نمی کنند!
۵-گزارشات تركيبي: مثلا مقايسه افرادي كه انگشت شست پايشان ۱ سانتي متر از انگشت كوچك پايشان بلندتر است و در سال ۸۴ روزي دوبار از سرويس بهداشتي استفاده كرده اند(سورت شده از بزرگ به كوچك!!!)
از گزارشات بالا نتایج زیر حاصل می شود: میزان آکورد پرداختی، پایه حقوق، پاداش آخر سال و ...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:49  توسط نونا
|
خسته شده ام. حتی یک لحظه هم استراحت ندارم . نه از نظر روحی و نه از نظر جسمی. تمام طول هفته سر کار هستم و جمعه هایم هم به انجام کارهای عقب افتاده منزل و عیادت برادر و سر زدن به پدر و مادر می گذرد. واقعا کم آورده ام! دلم می خواهد بنشینم یک دل سیر گریه کنم! ولی چون می دانم در وضعیتم تغییری حاصل نمی کند بیخیالش می شوم. آنقدر عصبی شده ام که روزی حداقل یکبار پاچه همسر گرامی را اساسی می گیرم و آن بنده خدا هم تحملم می کند!
واقعا درمانده ام! نیاز به یک انگیزه دارم. یک استراحت طولانی اساسی.بدون فکر و درگیری. دلم می خواهد سه نفری برویم به یک جزیره دور.مثل جزیره سریالLOST
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:11  توسط نونا
|
اگر بدانم تا ۲۴ ساعت دیگر می میرم می روم به یک شیرینی فروشی توپ! شما فکر کنید پوپک و یک کیلو از انواع شیرینیجات می خرم و می روم خانه و همه را در عرض یکساعت می بلعم! به اتفاق همسر گرامی ناهار می روم البرز و یک دست چلوکباب مشتی نوش جان می کنم! بعد یک پاکت سیگار می خرم و چند نخی می کشم! (البته با کسب اجازه از آقامون!) که عیشم تکمیل شود! بعد یک فنجان قهوه با خامه فراوان و شکر نوش جان می کنم. بعد تلفن را بر می دارم و از دوستان صمیمی و والدین و نزدیکان حلالیت می طلبم و می گویم عازم سفری ناگهانی هستم. بعد یکساعت آرمانی طلا طلا را ماساژ می دهم و باهاش بازی می کنم و کشتی می گیرم و بوس می کنم و سفارشات لازم را در خصوص نحوه برگزاری مراسم ترحیم و قطعه بهشت زهرا و باقیات و صالحات و خیرات شب جمعه ها (ترجیحا شکلات!) و ازدواج مجدد همسر گرامی و کسی که من به عنوان همسر دوم برایش کاندید کرده ام! و نگهداری از آرمان پسری طلا طلا به همسر گرامی می کنم و می روم حمام و تیپ می زنم و می میرم.به همین سادگی....
ادامه مطلب را بخوانید ... چند روز پیش یکی از همکارانم برایم فرستاده بود. مطمئن باشید مرگ برایتان تجربه تلخی نخواهد بود..
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:17  توسط نونا
|
می خوابم روی تخت.انگار مویت را آتش زده باشند سر می رسی. کمی دور و برم می پلکی و خودت را با زحمت از تخت بالا می کشی.تمام وزنت را می اندازی روی سینه ام. سرت بین گردن و شانه ام است و نفسهایت را روی پوستم حس می کنم. با دستان کوچکت موهایم را نوازشم می کنی و من در حالی که دارم به حد وصف ناپذیری کیف می کنم ، انگارمی روم در یک عالم ديگر و يكباره محبتت گل مي كند و دسته اي از موهايم را با تمام قدرت مي كشي و چنگ مي زني توي چشمم و انگار از عرش به فرش افتاده باشم! فريادم مي رود به آسمان كه ماماني من ، به خدا من اين اندازه لايق محبت نيستم!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:9  توسط نونا
|