<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مهربانو</title>
<link>http://nonarezvani.blogfa.com/</link>
<description>زندگی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 25 Aug 2008 21:23:32 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تو همه زندگی من هستی عزیزم...</title>
<link>http://nonarezvani.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مرد در سالگرد ازدواجشان با دسته گل زیبایی از راه می رسد و همسرش را در آغوش می گیرد.با مهربانی او را می بوسد و می گوید: عزیزم نمی دانی چقدر دوستت دارم! دلم می خواهد در اولین سالگرد ازدواجمان برایت ثابت کنم که بهترینم هستی. زن سکوت می کند و با بی میلی و تعجب گوش می دهد.مرد می گوید: تو همه زندگی من هستی عزیزم. این دو ماهی که ماموریت بودم وقتی با منشی شرکت می خوابیدم همه اش به یاد تو بودم چون همیشه بوی تو را می داد. آنروز که دستم را روی باسن دختر همسایه گذاشته بودم دلیلش این بود که باسنش دقیقا فرم باسن تو بود. وقتی از همکارم لب می گیرم همه اش به یاد طعم لبهای تو هستم. اگر می بینی  به تو خیانت نکرده ام فقط برای این است که عاشقانه دوستت دارم وگرنه خیلی مواقع پیش آمده که وسوسه شده باشم !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 21:23:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nonarezvani&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>nonarezvani</dc:creator>
<guid>http://nonarezvani.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پز عالی جیب خالی!</title>
<link>http://nonarezvani.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>خیلی دلم می خواهد بدانم کارگران عزیز شرکت ما اگر خودشان دست در جیب مبارک بفرمایند و تشریف ببرند مسافرت با حقوقی که می گیرند(حداقل پایه مصوب !) در کدام هتل اقامت می کنند که هتل آپارتمان شبی بیست و اندی هزار تومان برایشان افتضاح بوده است؟؟؟ خیلی دلم می خواهد بدانم با کدام وسیله می روند مسافرت که قطار کویر شرمنده خانواده شان کرده است؟؟! خیلی دوست دارم بدانم در منازلشان چه اطعمه ای نوش جان می کنند که صبحانه و ناهار و شام هتل برایشان افتضاح بوده است!؟؟! و بیشتر از همه دوست دارم بدانم منازل گرانقدرشان در کدام محلات واقع شده و چند صد متر است که چنین کلاس بالایی دارند و اتاقهای هتل برایشان حکم قفس را داشته است!؟ اصلا تصور هم نمی کردم اقشار کم درآمد و مستضعف اینقدر کلاسشان بالا باشد! وقتی می گویم ما جوادیم هی بگویید نه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 18:19:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nonarezvani&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>nonarezvani</dc:creator>
<guid>http://nonarezvani.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و اما ولایت...</title>
<link>http://nonarezvani.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>ولایت بسیار خوش گذشت و عمه جان هم سنگ تمام گذاشت در پذیرایی و جای همگی خیلی خالی بود.عکسهایش را با توضیحات در زیر آورده ام: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs330.xs.to/xs330/08345/img_0049506.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرمان و بابا آرش جلوی در خانه عمه جان.خانه عمه جان خانه ایست برای خودش! هر اتاقش به یک نفر ارث رسیده و قدمتی چندصد ساله دارد.میراث فرهنگی دیوارهایش را تازه کاه گل کرده و جزو آثار باستانی حساب می شود!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs330.xs.to/xs330/08345/img_0057161.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آرمان پسری طلا طلا در صحرا(البته روی ماشین بابا آرش!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs330.xs.to/xs330/08345/img_0075263.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک عکس هنری از عکاسباشی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs330.xs.to/xs330/08345/img_0067894.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرمان در منزل باباجون در تهران &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 21:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nonarezvani&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>nonarezvani</dc:creator>
<guid>http://nonarezvani.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت!</title>
<link>http://nonarezvani.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>یکی از دوستان عزیز نور دیده یه پاشو گذاشت اینور تعطیلات ما و یه پاشو اونور تعطیلات! حالا چه بر سر تعطیلات آورد واضحه! ما هم غمباد گرفتیم و نشستیم تو خونه و هرچی فحش بلد بودیم ردیف کردیم پشت سرش!!!! (آهای دکتر با تواما!) خلاصه درحین غمباد کنسلی سفر خودمون  و غصه مسافرت همکاران نور دیده که از ساعت 4 صبح امروز نذاشتند آب خوش از گلومون پایین بره از بس زنگ زدند و گفتند که هتل اتاق بهمون نداده ! قطار شام بهمون نداده! (ما یه گهی خوردیم هماهنگ کردیم 16 نفر از کارگران محترم با اهل و عیال تشریف بببرند مشهد زیارت! ) که البته فکر کنم خواهر و مادر منو یکی کرده باشند به جای دعای خیر ! یکهو همسر گرامی گفت ولایت ما که قسمت نشد بیا بریم ولایت شما! البته ولایت ما از امکانات هتل بی بهره است و باید به صورت چتربازی هوار شد سر عمه جان بزرگه! ما هم که حسابی دلمان واسه ولایت لک زده بود (آخرین بار سال 74 رفته بودم!) رو هوا پیشنهادو زدم و با هماهنگی با ابوی گرامی داریم فردا صبح علی الطلوع هوار میشیم سر عمه جان که ذوق مرگ شده بنده خدا از وقتی فهمیده داریم تو خونه اش فرود میاییم! دعا کنین سفرمون به سلامت باشه. با کلی عکس از آرمان پسری طلا طلا در ولایت برمی گردم!
</description>
<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 18:51:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nonarezvani&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>nonarezvani</dc:creator>
<guid>http://nonarezvani.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شباهت!</title>
<link>http://nonarezvani.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>همکاران عزیز آیا تا به حال متوجه شباهت خارق العاده آقای طبری با آلبر کامو شده اید؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 10:06:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nonarezvani&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>nonarezvani</dc:creator>
<guid>http://nonarezvani.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیض اجباری!</title>
<link>http://nonarezvani.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>افتتاحیه المپیک را دیدیم.به قول خان داداش گویا آیه حجاب فقط برای ایران و عربستان نازل شده! فیض اجباری نصیبمان کرده اند که یکراست هلمان بدهند در بهشت با کلی جوی شیر و قلمان و شراب و عشق و حال! حالا غرغر هم می کنیم! البته بعضی سرکه نقد را به حلوای نسیه ترجیح می دهند. مثل حضرت خیام عزیز که می فرماید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گویند بهشت و حور و کوثر باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوی می و شیر و شهد و شکر باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرکن قدح باده و بر دستم نه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما که همه زندگیمان قسطیست اینهم رویش!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 Aug 2008 20:18:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nonarezvani&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>nonarezvani</dc:creator>
<guid>http://nonarezvani.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امید</title>
<link>http://nonarezvani.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>منظورم از امید - امید خواننده نیست(اومدی معجزه کردی... نمی دونی که چه کردی!!!). منظورم چیزیست که فراموش شده است یا بهتر بگویم گم شده است! خصوصا برای ما که نسل آتش و فریاد و گلوله و بمب و موشکیم! کودکیمان در انقلاب و جنگ بود و نوجوانیمان در گشت ثارالله  و خواهران زینب و جوانیمان در فیضیه دانشگاهها گذشت و حالا هم که در جایی پر از خفقان کار می کنیم که به سبک پادگان اداره می شود! امید چیزیست که از یادش برده ایم. دیشب برنامه اوپرا را می دیدم. زن قدریست و من بی اندازه برایش احترام قائلم. تسلط شگفت آوری در کنترل اشکهایش دارد! (چیزی که من عمیقا از آن بی بهره ام!) و سوژه هایش همه نابند.دیشب مردی را دعوت کرده بود که چند ماه دیگر می مرد. سرطان پیشرفته داشت و استاد دانشگاه بود و با وجود داشتن سه فرزند خردسال و با اینکه گمان کنم حدود ۴۰ سال سن داشت آنقدر امیدوار و فعال و باانرژی بود که من در دور وبریهای خودم (که ان شاء الله همگی ۱۲۰ سال عمر می کنند و صحیحو سلامتند!)نمونه اش را کمتر دیده ام! آدمهای آنطرف آبها امیدوارترند. شاید چون شرایطشان برای امیدواری مهیاتر است و دغدغه هایشان کمتر! یا شاید چون اسباب نشاطشان مهیاتر است و تفریحاتشان برقرار! ما که در این ناکجا آباد وطن از همه چیز بی بهره ایم!!! از برق بگیر تا انتخاب نوع لباس و سرگرمی و تامین اجتماعی و امید..... خانم فروغ عزیز گمان کنم امید هم با ایمان از قلبها پریده باشد...</description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 19:32:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nonarezvani&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>nonarezvani</dc:creator>
<guid>http://nonarezvani.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افکار مالیخولیایی</title>
<link>http://nonarezvani.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>می نشینم فکر میکنم اگر اوباما انتخاب شود آیا وضع ما بهتر می شود؟ یا اگر در دوره بعدی ریاست جمهوری، خاتمی دوباره کاندید شود و همه هم به او رای بدهند آیا مشکل تورم و مسکن و بیکاری را حل می کند؟ فکر می کنم اگر بتوانم آرش را راضی کنم که از این مملکت مهاجرت کنیم آیا آینده مان بهتر می شود؟ آیا در جایی دیگر زندگی بهتری انتظارمان را می کشد یا نه، هر كجا كه برويم آسمانمان همينطور كبود و غبار گرفته و خاكستريست؟ فكر مي كنم اگر كارم را رها كنم و بروم دنبال يك كار پاره وقت آيا بهتر نيست؟ مثلا بروم دنبال تدريس خصوصي ، دنبال مشغول شدن در يك كلاس كنكوري جايي؟؟ يا مثلا بروم زبان درس بدهم يا اصلا يك بچه ديگر دنيا بياورم بنشينم بچه هايم را بزرگ كنم؟ يا بروم دنبال يك كار در يك شركت معظم بين المللي بگردم؟ يا درس بخوانم؟ يا اصلا كارم را عوض نكنم و درس بخوانم؟ يا ...يا ... يا ....؟ مي دانيد آنقدر همه چيز در اين مملكت غير قابل پيش بينيست كه ديگر نمي توانيد حدس بزنيد چه تصميمي در زمان حال باعث بهتر شدن زندگيتان در آينده مي شود؟ چون نمي توانم تصميم بگيرم فقط فكر مي كنم....</description>
<pubDate>Sat, 02 Aug 2008 05:25:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nonarezvani&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>nonarezvani</dc:creator>
<guid>http://nonarezvani.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جل الخالق!!!</title>
<link>http://nonarezvani.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>گزارش یک مورد نادر شوهر آزاری را خواندم که یک زن ۴۰ ساله به همسرش (که البته همسر سومش بوده است) و ۸۰ سال از عمرش می گذشته کپسولهای حاوی سوزن ته گرد و میخ می داده است!!!! پیرمرد بیچاره در اثر درد معده و ضعف عمومی در بیمارستان بستری می شود و بعد از رادیولوژی مشخص می شود که ۴۰ میخ و سنجاق ته گرد در معده اش است! پزشکان او را تحت درمان با سیب زمینی پخته قرار می دهند تا ضایعات فلزی از روده و معده اش دفع شوند و ۲ ماه بعد هم سکته می کند و می میرد! این اتفاق در یکی از روستاهای آذربایجان شرقی افتاده است. خداوند به همه مان رحم کند!!!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 06:28:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nonarezvani&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>nonarezvani</dc:creator>
<guid>http://nonarezvani.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بارباماما عوض میشه!!!</title>
<link>http://nonarezvani.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ظرفها را که شستم- دو لیوان کاپوچینو درست کردم و ولو شدم روی مبل- کوسن را گذاشتم زیر سرم و مجله ام را گرفتم دستم و غرق خواندن شدم.همسرم مشغول تماشای اخبار بود و پسرکم با پستانک جدیدش سرگرم! چند مقاله ای خواندم و رسیدم به مقاله ای در مورد ماندلا و هشت اصلی که نویسنده در مورد رهبری او نوشته که از نظرش باید الگوی رهبران سایر کشورها باشد.ناخودآگاه رئیسم را (در مقام رهبر یک سازمان صد واندی نفری) با معیارهای مقاله محک زدم. نتیجه تاسف آور بود و یاد محل کارم افتادم  که چقدر خسته فرسوده ام کرده! یاد ایام نوجوانیم افتادم که چه اندازه پرانرژی و سرزنده بودم و چقدر مادربزرگم را میخنداندم وقتی هر روز با کوله باری از جوکهای جدید می آمدم سراغش! یاد سال آخر دبیرستان- که انصافا خاطره انگیزترین سال زندگیم بود و شادترین لحظاتی که با بهترین دوستانم داشتم. یاد روزی که از مدرسه فرار کردیم و رفتیم به مراسم یادبود مهندس بازرگان در حسینیه ارشاد! چند دختر مدرسه ای با مانتو و مقنعه سورمه ای در خیل عظیم آدمهای مسنی که ما از قماششان نبودیم! یاد تمام نوشته های ایام نوجوانیم. از کی عوض شدم؟ از دانشگاه ... از ایامی که برایم تلخترین بود. ایام اسارت در قوانین دست و پاگیر و معاشرت با آدمهایی که از همه نظر با من متفاوت بودند.از آنجا بود که شروع به تعدیل خودم کردم و یاد گرفتم که باید خصوصیات جامعه پسند داشته باشم.خودسانسوری را یاد گرفتم و فهمیدم که با پسرها باید جور دیگری رفتار کرد چون آنها پسرند! مثلا نباید با آنها خیلی صمیمی شد یا حتی بهشان سلام کرد! با ممنوعیتها آشنا شدم و رفته رفته عوض شدم. چند درجه افسرده شدم.یاد گرفتم به همه اعتماد نکنم. با همه معاشرت نکنم. همه جا همه چیز را نگویم و خیلی چیزهای دیگر.در اولین تجربه کاریم یادگرفتم چگونه کارم را بزک کنم و از حیطه مسئولیتهایم دفاع کنم.چگونه مدیریت کنم و با روشهای مختلف زیرآّب زنی و دفع زیرآب زنی آشنا شدم. بازهم کمی تعدیل شدم یاد گرفتم بلند نخندم. با همکارانم خیلی صمیمی نشوم! بیشتر خودم راسانسور کنم. خیلی حرفها را نزنم و یاد گرفتم که چگونه از ساده ترین چیز برای آدم حرف در می آورند! با آدمهای جسور و مفتش آشنا شدم! با انواع روشهای خاله زنک بازی و اینکه چگونه در دام خاله زنکها نیفتم. در محل کار دومم خیلی چیزها یاد گرفتم. من که 27 ساله بودم با تجربه کاری چهار و نیم سال و (در محل کاری قبلیم)ریاست بر واحدی که قلب تپنده تولید بود یکباره کاری بر عهده ام گذارده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;شد که با آدمها در ارتباط باشم. آدمها را فیلتر کنم. برای آنها حقوق و مزایا تعیین کنم. طبق دستور اخراجشان کنم. قرادادشان را کم و زیاد کنم. بدیهیست در چنین پستی تعداد دشمنان از دوستان به مراتب بیشتر است. در این سمت یاد گرفتم خودم نباشم. خودم را له کنم. با کسی در ارتباط نباشم. با کسی حرف نزنم مبادا کلامی از دهانم بپرد که آتشی بیفروزد. به درد دلها گوش کنم. آنها را نه تائید کنم نه تکذیب . مسئولیت تمام تصمیم گیریهای شایسته و ناشایست را در حوزه منابع انسانی بر عهده بگیرم. ملت را بپیچانم! خودم را به شدیدترین صورت ممکن سانسور کنم. به هیچکس اعتماد نکنم! تاکید موکد داشته باشم بر این بحث که در سیاست الاغی بیش نیستم! (تا هرگونه اتهام وابستگی به هر جناحی را رد کرده باشم!) . ظاهری همانند حاجیه خانمها داشته باشم با بیشترین تاکید بر حفظ شئونات اسلامی.(تا مبادا پرونده ای برایم درست شود که اخلاقیاتم را زیر سوال ببرد!). حدالمقدور هیچ کلامی از زندگی خانوادگیم بیان نکنم. آتو دست کسی ندهم. به ظاهر افراد اعتماد نکنم. مطمئن شوم که همه نقاب بر چهره دارند و در مملکت ما منفعت طلبی فردی صرف حاکم است و هرکس تنها به نفع خویش می اندیشد و بس. یاد گرفتم انواع و اقسام فحشها و تهمتها را تحمل کنم. بار سنگین پرونده ای را به دوش بکشم که از من دیوی خبیث می ساخت چون به کسی رشوه ندادم و باندبازی نکردم! یاد گرفتم آدم سالم به درد این مملکت نمی خورد! یاد گرفتم تاوان اشتباهات دیگران را بپردازم. یاد گرفتم به تنهایی خو کنم و قدرش را بدانم.حالا تبدیل به موجود افسرده ای شده ام که با قدرت روانی منفی هر روز مثل یک کارمند وظیفه شناس در محل کارش حاضر می شود و مثل سگ می دود تا بعدازظهر و با اشتیاق بر می گردد خانه تا دوباره خودش شود! &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 20:11:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nonarezvani&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>nonarezvani</dc:creator>
<guid>http://nonarezvani.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
